امروز وقتی به سرکارم می آمدم به ایستگاهی رسیدم که از آنجا خاطره تلخ و شیرینی داشتم خیلی وقت بود از این مسیر نیامده بودم ، ولی زیاد بدم نشد چون انسان فراموش کار هستش و هر چند وقت یکبار باید ... !

چند روزی بود که از خدا دلخور بودم و مرتب در درونم کسی می گفت این خدا هم که به تو هیچ توجهی نداره اصلا انگار ستاره ای در آسمان وجود ندارد !

یک روز صبح وقتی مثل چند روز گذشته دلخور و ناراحت از بی توجهی خدا از خونه اومدم بیرون اتفاقی سوار اتوبوس شدم ، اتوبوس نسبتا خلوتی بود بعد از چند دقیقه  به  ایستگاهی که باید پیاده می شدم رسیدم در وسط اتوبوس فقط یک خانم ایستاده بود چند خانم که حتی دیر تر از من از جایشان بلند شدن به طرف در رسیدن ولی من کیفم به خانمی که کمی چاق بود و وسط اتوبوس ایستاده بود گیر کرد م و  به سختی به طرف در اتوبوس رفتم در این چند لحظه با خودم می گفتم حالا شانس من هستش باید حتما گیر کنم به این یک نفر ...!

ولی خبر از لحظه بعدش نداشتم ناراحت

هنوز یک پام بالای پله اتوبوس بود که ماشینی رو دیدم که از چند میلیمتری من به سرعت باد گذشت و چند ثانیه بعد با چشمانم دیدم تمامی خانمهای که زودتر از من از اتوبوس پیاده شده بودند و مردمی که در انتظار اتوبوس بودند و حتی دکه بلیط فروشی و عابران همه در هوا بودند و با شدت بر روی زمین می افتادند و من از این همه اتفاق بد در چند ثانیه شوکه شده بودم بطوری که حتی نمی تونستم صحبت کنم کی باور می کرد اگر من به اون خانم چاق گیر نمی کردم اگر فقط چند لحظه زودتر پیاده می شدم من اولین کسی بودم که ... و من فقط گریه می کردم و خدا را برای این همه توجه و لطف و محبتی که به من کرده بود تشکر می کردم !در اون حادثه متاسفانه دو مرد جوان فوت کردند و 6 نفر به سختی مجروح شدند و زمین پر از خون بود نمی دانم شاید آنها قسمتشون این بود و ما باید شاهد این صحنه بد می شدم تا توجه و لطف خدا رو نسبت به خودم درک می کردم شاید خدا می خواست به من بگوید مرگ چند ثانیه با من فاصله دارد شاید ... و حالا هر زمان که یادم می رود که خدا همیشه با من است منو به این ایستگاه می کشاند تا یاد آور آن روز تلخ و شیرین من بشود

خدایا تو چقدر بزرگ و مهربانی