از چهار شنبه عصر تا جمعه عصری برای اولین بار رفتم به ویلای همسری که نزدیک تهران هم هستش و بسیار بسیار زیبا بود و خنک و واقعا به یاد موندنی شد !

این سفر بیشتر برای دیدن مادر شوهری بود که بریم و هدیه روز زن رو بهشون تقدیم کنیم که آخرم یک کارت هدیه دادیم و کلی هم تشکر کرد و ...

و اتفاقا 5 شنبه هم تولد همسری بود و من از قبل یک ادکلن خوب و گرون خرید تا اولین سال تولدش رو حسابی سنگ تموم بگذارم ولی مونده بودم کیکشو چطوری بگیرم !

اون روز که می خواستیم بریم گفتم بریم یک شیرینی فروشی خوب و من می خوام شیرینی بگیرم ،‌که همسری گفت نه بابا نمی خواد و ... که گفتم من می خوام بگیرم گفت بذار پس من خودم می گیرم گفتم اصلا حرفشو نزن من خودم می خوام بگیرم و تو ماشین بمون جریمه نشی !!!!!!! نیشخند آخی باورش شد بنده خدا و من رفتم و یک کیک خوشدل خرید و دادم اسمشو روش با خامه نوشت و ... وقتی آوردم گفت کیک گرفتی ؟!! گفتم آره دیگه شیرینی ترش خوب نبود گفتم کیک باز بهتره !! بعدم بنده خدا تا رسیدن به ویلاشون کولر ماشین همش روشن بود وقتی رسیدیم بعد از سلام و احوال پرسی با مرمر خواهر شوهر کوچیکه کیک رو دادم بهش و رفتم مادر شوهری رو ببوسم و ... با مزه گفت وای ستاره جون چرا زحمت کشیدی و چرا شیرینی گرفتی و ... نیشخند منم چیزی نگفتم و رفتم تو آشپز خونه و به مرمر گفتم بذار ببینم خامه هاش آب نشده که اسم همسری رو دید و گفت آخ جون سوپرایز داریم پس و ...

غروب که شد مرم رفت قهوه درست کرد و کیک رو آوردیم و شمعها رو گذاشتیم و ... ویلاشون یک بالکن بزرگ و خوبی داره و با منظره بی نظیر که وقتی اونجا هستن بیشتر اونجا می شینند مرمر رفت و میوه های روی میز رو می آورد تو اتاق مامانشم در هر دور که می رفت و اونها رو میاورد می گفت مرمر اینها هنوز نخوردن چرا جمع می کنی مادر ... اونم می گفت دیگه خیلی سرده سرما می خورین باید بریم تو بشینیم دیگه ستاره سردش می شه ! نه خدایی خواهر شوهر به این خوبی دیده بودین چشمک

وقتی همه کارها رو انجام دادیم و شمعها رو روشن کردیم مرمر گفت بیاین تو دیگه ! هر دو گفتن باشه حالا میایم !مرمر گفت اینجور که اینها گفتن فک نکنم تا یکساعت دیگه بیان تو اتاق ! دیدم نه نمی شه گفتم همسری زود بیا یک چیزی بهت نشون بدم ! بنده خدا با تعجب سریع راه افتاد که بیاد گفتم مادر شوهری شما هم بیاین بنده خدا اون هم با عجله اومد بین راهم تا در اتاق مرتب می پرسیدن چی شده آخه !!نیشخند

تا اومدن در اتاق و میز رو دیدن منو مرمر تولد مبارک رو با دست خوندیم ! مامانش که هول کرده بود گفت من که تولدم الان نیست خنده که زود مرمر خانم گفت مامان تولد پسرتونه و ... گه اونم دیده بوسی کرد منو همسری و کلی ذوق کرده بنده خدا و هیجان زده شد و همسری هم که واقعا سوپرایز کردم و گفت ای نا قلا تو که گفتی شیرینی ترش خوب نبود و ... خلاصه کادو رو هم دادم و عکس و ...

همشون واقعا ذوق زده شده بودن و کلی تشکر و تازه پیش مادر شوهری هم کلی جا باز کردم و بنده خدا به من می گفت مثل روز عقدتون ذوق کردم چقدر تو شیطون و شیرینی دختر زبان باید اعتراف کنم کارخونه قند یک جا تو دلم آب شد

تازه هر کی هم که تولدشو تبریک می گفت کلی ماجرای این تولد رو براشون با پوز تعریف می کردن راستش هفته پیش دو به شک بودم که تولدش رو دو نفری جشن بگیرم یا تو خانواده و ... که دیدم برای بار اول این طوری خیلی بهتر و شیک تر می تونه باشه و واقعا همینم شد و خوبی خانواده همسری اینه که قدر شناس هستن و نمی گن باید می کرد و تازه کم بود و ... و واقعا برق شادی رو تو چشم سه نفرشون می دیدم و همشونم کلی تشکر کردن از من تازه برای خود منم خیلی خوب و جذاب بود و خوش گذشت مخصوصا اینکه دیدم کیک رو متوجه نشده بود بهش می گم تو واقعا شک نکردی گفت نه به خدا فک کردم واقعا شیرینی ترش خوب نبود! چون خودم هم وقتی شیرینی ترش خوب نباشه همین کار رو  می کنم

شب که می خواستیم بخوابیم همسری در گوشم یواشی گفت امروز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم خجالت

فک می کنم اولینها همیشه در ذهن آدمها باقی می مونه و چه خوبه به بهترین شکل باقی بمونه