اواخر سال 83 بود که یک خانم به همکاران واحد مالی اضافه شد ،‌از در که اومد تو ظاهر زیاد جالبی نداشت و کمی لهجه شمالی هم داشت چادرش کمی چروک و ... ولی خیلی سر زبون دار البته همراه با کمی حیای خاص خودش !!

مدیرم وارد اتاق شد و ایشون رو به من معرفی کرد و میزی که نزدیکی میز من بود رو به ایشون نشون داد و رو به من گفت خانم آسمانی کارها شون رو بهشون یاد بدین و ...

من هم سعی کردم با برخورد صمیمانه جو و محیط سنگین روز اول کار رو براش سبکتر کنم نزدیکتر که شدم بوی بدی می داد و خودم شوکه شدم !!وای خدای من این کیه دیگه شانس که نداریم اینم اومد تو اتاق من !!!!Smiley

کمی براش کارش رو توضیح دادم و سریع اومدم کنار ،‌تا زمان ناهار چیزی جز کار نیم پرسید و ... بعد از اینکه وقت ناهار شد و با هم سالن غذا خوری رفتیم سعی کرد بیشتر با من صحبت کنه و گفت اهل روستاهای لاهیجانه و نامزد داره و نامزدش تهران سر کار می ره و حالا هم که عروسیشونه سعی کرده بیاد تهران و از قرار معلوم تو یکی از واحدهای گیلان کار دانشجویی می کرده و بعد هم همونجا  یکسالی مونده بود و بعد هم که بخاطر ازدواجش پیگیری کرده بود و به یکی از واحدهای تهران که ما باشیم منتقل شده بود !!! خود همکارای قدیمی می گفتن مشخصه خیلی پیگیر بوده وگرنه به این آسونی ها جابجا نمی کنند!!!

بعد از دو سه روز کارت عروسیش رو آورد و مدیر مون رو دعوت کرد و دو سه روزی مرخصی گرفت و رفت برای مراسم ازدواجش تو روستاشون ،‌بعد از چند روز   شاد و شنگول   برگشت ، گفتم خونتون رو کجا گرفتین به اداره نزدیکه ؟ گفت خونه مادرم فعلا زندگی می کنیم سوال

گفت پولمون نرسید خونه بگیریم برای همین فعلا عروسی گرفتیم و خونه مادرم هستیم تا بتونیم با پول کادویی مهمونها یک کاری بکنیم و ...

کم کم با هم صمیمی تر شدیم البته دختر خوش تعریف و ساده ای بود و روز به روز بیشتر آشنا می شودیم و ... از نظر کاری خیلی ضعیف بود و تا راه افتادنش کار زیادی می برد راستش مدیرم هم می پرسید چطوره کارش خوبه ،‌از پس کارهایی که می دی درست بر میاد؟ ولی چون می دیدم واقعاً‌ به‌  حقوقش نیاز شدید  داره به خودم گفتم فرصت بیشتری رو بدیم و ...

بعد از چند روز اومد و گفت طلاهایی که خریده بودم برای عروسی می خوام بفروشم چون اصلا استفاده نکردم شما نمی خوای بخری ؟گفتم چرا می خوای بفروشی که جریانشون رو تعریف کرد که اونها رو خریده فقط برای اینکه اون شب عروسی گردنش باشه و خانواده اش نگن داماد براش طلا نخریده  و بعد برای پول پیش خونه بفروشه بنده خدا با کلی ضرر طلاهاشو فروخت و جالب تر اینکه تا همین الان هم نگذاشته خانوادش بفهمند که اونها رو فروخته و به قول خودش می گفت نمی خوام شوهرم رو سر زنش کنند و ... با خودم گفتم ببین یک دختر اینطوری آبروی شوهرشو آبروی خودش می دونه Emoticonیکی هم برعکس یک لیوان آبش رو به مادرش می گه و کلی مشکلات برای خودش و خانواده اش به وجود میاره !!!

ادامه دارد ...