ادامه ...

کم کم داشتیم بهم عادت می کردیم و بیشتر با اخلاق هم آشنا می شدیم ،‌و اعتماد پیدا می کردیم ،آخه معمولا من با همکارام زیاد صمیمی نمی شم یعنی در یک حد خاصی سعی می کنم روابطم رو حفظ کنم ،‌ولی این کمی فرق داشت و باید اعتراف کنم اون بیشتر از من به من لطف داشت و اعتمادش زیادتر بود ،‌خیلی روزگار جالبی بود یادش بخیر  یک روز برق اداره رفت اینقدر با هم حرف زدیم فکمون شب درد گرفته بودنیشخند

بعد از دو ماه که خونه مادرش بود و طلاهاشو فروخت و پدر شوهرش هم پولهایی که هدیه مهمونها بود رو بهشون نداد فقط به این دلیل که چون اونها برای عروسیها بردن که حالا مهمونها آوردن و پس دادن سبز به این خاطر  این پول  به بزرگتر و اونها می رسه !!!تصمیم گرفتن هر طور شده یک خونه جدا بگیرن وبرن سر خونه زندگیشون ، بنده خدا خیلی گیر بودن پدرشم سرطان معده داشت و حالش بد ،‌بعد از اینکه کمی صمیمی تر شدیم و دید واقعا براش همدردی می کنم و صحبتهاش جایی تو اداره درز نمی کنه جریان روز عروسیشم گفت روز که تو همون روز یکی از عموهاش فوت می کنه و مجلس اینها بهم می خوره یادمه قبل رفتنش به شهرشون برای برگزاری جشنشون کلی ذوق داشت ولی وقتی برگشت با اینکه خیلی خوشحال بود ولی ته نگاهش یک غمی بود ولی کلی دلداریش دادم

بعد از چند روز با سختی و قرض و ... یک خونه تو کرج گرفتن بنده خدا صبح ساعت 4 می گفت از خواب بیدار می شم و تا آماده اومدن بشیم می شه 5 و باید بگم از من کلی زودتر می رسید سر کار فقط برای اینکه تو ترافیک صبحها نمونه شبها هم تا دیر وقت بخاطر اضافه کاری می موند گاهی تا ساعت 8 شب سرکار بود می گفتم کی می رسی خونه ،‌می گفت ساعت 9.5 تا 10 تازه می گفت شوهرشم ازش شامم می خواد

به روش که نمی زدم ولی تو دلم بهش می گفتم خیلی زنی والا 10 شب خسته و کوفته اونم کار حسابداری !!!!

و جالب تر اینکه پدر شوهرش تماس گرفته بود و به شوهرش گفته بود برادرتو می فرستم تهران کمکش کن هم کار پیدا کنه هم بهش جا بده !!! یعنی دلم واقعا برای این دو تا قناری تازه عروس و داماد کباب شد !! کی دوست داره اول زندگیش یک مزاحم تو خونه اش بیاد اونم بشه خونه زادش !!!!!!!!!!!!!!

بعد از چند روز دستور پدر شور بد جنس اجرا شد و یک پسر 18 ساله رو روانه تهران کرده بود و اینها افتاده بودن براش کار پیدا کردن و نام به اون نشون به مدت 3 سال با این بنده های خدا زندگی کرده بود و خرج خوراک و ... چیز پای اینها بود به واسطه برادر بزرگ بودن ،‌یادمه دوستم می گفت چون برادرشوهرم خونمونه من با دامن و شلوار و روسری تو خونه می گردم   تعجب بیچاره فرهنگ روستا و شهرشون بود می گفت چیکار می تونم بکنم ولی یاد ندارم بیشتر از چند بار که حسابی برادرشوهرش لجشو در آورده بود چیزی بگه و با این مسئله کنار اومده بود از این طرف هم خیلی تلاش می کرد کارش رو درست انجام بده تا برای حفظ بشه ولی اینقدر همیشه خسته بود و مشغله داشت اشتباه زیاد داشت و من تا جایی که می تونستم ازش حمایت می کردم تو همون گیر و دار حال پدرشم روز به روز بدتر می شد و...

ادامه داره ...

+ اضافه نویس

این داستان واقعی دختری است هم سن و سال خودم ولی روحی بزرگتر از من و اراده ای بلند تر از من کسی که پیامبر زندگی من شد و ازش درسهای زیادی یاد گرفتم و نه تنها بهترین دوست شد بلکه جای خواهر نداشته ام رو هم گرفت ،‌با خودم گفتم برای همه تعریف کنم که هم برای خودم باز یادآوری بشه و درسهامو باز مرور کنم هم شما  بدونید چه زنها و دخترهای زحمتکشی هستن که با شعار خواستن توانستن است به خواستها و آرزوهاشون رسیدن