تو همون گیر و دار اسباب کشی و بی پولی حال پدرش چند بار بد شد و بیمارستان بستری شد و طوری شد که دکترها جوابش کردن و دوستم و شوهرش (تازه داماد) به مادرش برای نگهداری از باباش کمک می کردن اینطور که تعریف می کرد می گفت برادرهاش به بهانه دور بودن راه و ... نمیان پدرشو ببرن حموم و چون باید زیرش لگن می ذاشتن اونم نیاز زیادی داشت برای تمیز کردن و نظافت و... برای همین این آقای تازه داماد پدر زنشو می برده حموم و ...

راستش تو این مدت هم حرفهای عاشقانه ای که به هم می زدن اونم آروم و ریز ریز و خنده های شیطنت آمیزشون رو شنیدم هم دعواهای بلند و گریه های دوستم رو که همینها هم برای من دنیایی تجربه بود

یک مشکلی که این دوستم داشت این بود چون شمالی بودن همیشه تو غذاشون از سیر استفاده می کردن و این بزرگترین خطری هم بود که سر راه کارش داشت چون  فقط فک کنم مدیرم 30 بار به من گفت به خانم همکار بگو اینجا تهرانه و کسی تو هفته سیر استفاده نمی کنه !!!!!!!!!!! آخه من چطوری روم می شد بهش بگم ؟؟؟!!!! این شد که من هزارتا داستان و چرند و پرند می گفتم تا اون بلکه متوجه بشه البته خودم هم برای پیشگیری از این خطر پنجره رو همیشه باز می گذاشتم و خودم هم عطرو روم خالی می کردم سبز خلاصه یک روز یکی از همکارای شیشه خورده دار جنوبی که از شمالیها خوشش نمیومد و هر چی از دستش برمیومد برای اخراج این تازه وارد انجام می داد شروع به اعتراض و داد و بیداد راه انداخت و مدیرم به من گفت ما مردیم رومون نمی شه مستقیم بهش بگیم خودت مستقیم بگو  منم گفتم آخه من چی بگم خجالت می کشم یکی دو روز گذشت دیدم نه خیلی اوضاع خراب داره می شه و به ضررش گفتم چیکار کنم می گم دیگه یادمه اون روز کلی خودمو کشتم تا بهش بگم بابا سیر نخور یکم عطری و مامی چیزی بزن نا سلامتی تو یک خانومی !!!! (قابل توجه بعضی از خانمها که به خودشون اهمیت نمی دن ) کمی ناراحت شد ولی بهتر از اخراجش بود اونم تو اون وضعیت بدی که داشت شوهرشم یکی از پسرهای روستای کناریشون بود و یک کارمند جز جز بود ولی نیم دونم دقیق چی بود فقط می دونم دیپلمه بود و تو خانواده پدر سالاری زندگی کرده و ...

فرداش دیدم یکم مرتب تر شده و طفلک روزی چند بار در مورد ظاهرش از من نظر می خواست ولی خودش بابت اینکه بهش گفته بودم کلی تشکر کرد البته یک جوری بهش گفتم که انگار خودم بهش گفتم و ...

یادمه تو بهمن بهش گفتم امروز روز عشاقه و ولینتاین می خوای برای شوهرت چی بخری ؟ با تعجب ازم پرسید نشنیده بودم باید چیکار کرد و بعد از اینکه گفتم کلی خوشحال شد و اون روز یک شاخه گل رز برای شوهرش گرفته بود فرداش ازش پرسیدم خوب چی شد چی گفت ؟

اونم تعریف کرد که گل رو بهش داده و اونم گفته چرا پولتو حروم کردی لازم نبود نگران اولش جا خوردم ولی بعدش گفتم خوب اشکالی نداره مهم اینه که تو عشقتو بهش نشون دادی و ... بعدشم کلی با هم خندیدیم و ... (قابل توجه آقایون بی احساس و اقتصادی )زبان دوستم می گفت با هم قرار گذاشتیم چون پولمون کمه برای اینکه تفریح هم داشته باشیم یکبار د رماه با تاکسی بریم خونه و یک شب هم بریم بیرون پیتزا بخوریم اونم یکی برای دو نفریمون  این برنامه ریزیهاشون رو دوست داشتم هم فقیرانه بود و هم عاشقانه  ! ولی هیچ وقت هم نمی دیدم بدون بسم الله گفتن غذاشو یا خوردن چیزی رو شروع کنه !!!!

بعد از عید به شوهرش کارانه دادن و اونها تصمیم گرفتن ماه عسلشون رو برن مشهد کلی ذوق داشت و رو پاش بند نبود و با رای اینکه هزینشون پایین بیاد با اتوبوس رفتن قرار بود 3 یا 4 روزه برن ولی روزی که قرار بود برگرده دیدم شوهرش اومده اداره و مشکی تنشه گفت پدر زنش فوت کرده و ... گفتم کی ؟ گفت فردای اون روز که ما رفتیم مشهد ولی به ما نگفتن و وقتی اومدیم دیدیم پدرشم به خاک سپردن باورم نمی شد اون از عروسیش عموش فوت کرد این هم از ماه عسلش !!!گریه

ادامه دارد...