بعد از هفتم پدرش به سر کار اومد ناراحت و دلشکسته ، دلم براش سوخت خودشم می گفت اون از عروسیم اینم از ماه عسلم !!!

کارها روی هم انبار شده بود و منم به تنهایی نمی تونستم هم کارهای خودم رو انجام بدم هم کارهای ایشونو ولی باز تا جایی که می تونستم سعی کردم تو اون شرایط سخت کمکشون کنم ، از وقتی که پدرش فوت کرد خیلی تو خودش بود و کمتر صحبت می کرد و خیلی هم زود رنج شده بود ،‌تا اینکه یک روز باز برقها رفت و فرصت مناسبی پیش اومد برای صحبت بیشتر ، داستان زندگیشو اینطور برام تعریف کرد

وقتی به دنیا میاد پدرش معتاد بوده و هر چی زمین تو روستاشون داشتن رو از دست داده بوده و زندگی سختی داشتن ، پدرش بد اخلاق و ...  اینم بچه آخر بود و سختی کشیده  ولی می گفت با اینکه زیاد خاطره خوشی از پدرم ندارم ولی دوست نداشتم از دستش بدم و ...

خودش می گفت مادرم به من می گه پا قدمت خوب بوده چون بعد از به دنیا اومدن تو نمی دونم چی شد که پدرت ترک کرد و زندگیمون بهتر شد برای همین از اون سال به بعد طبق رسمی که داشتن اولین کسی که بعد از سال تحویل پا می ذاشته خونشون این بوده  بعد از دوران مدرسش می گفت که با چه سختی باید می رفته تو یک روستایی خیلی دورتر و اونم پای پیاده !!! ولی از اونجایی که مدرسه رو دوست داشته هر طور شده می رفته تعریف می کرد که چند بار باباش چطور از وسط راه با کتک آوردتش خونه و گفته نمی خوای بری مدرسه بیا تو مزرعه چای چینی کمک کن و ... البته خودش می گفت وضعیت همه بچه های اونجا همین بوده و حتی یک جورایی تو فصل کشاورزی خود به خود مدرسه تعطیل می شد و بچه ها باید می رفتن و به خانواده هاشون کمک می کردن ، برادرهاشم که هر دو رفته بودن تهران و شغلشونم بد نبود و مونده بودن اینو یک خواهرش ،‌خواهرش که تر ک تحصیل کرده بود و نشسته بود خونه ولی این یکی زیر بار درس نخوندن نرفته بود !

اینطور که می گفت با سختی  زیاد درسشو خونده بود و دیپلم گرفته بود ،‌البته از قرار معلوم با کتک و خون دل ، آهان یک چیزی یادم رفت بگم پدرش گفته بوده من خرج درستو نمی دم برای همین می گفت باباش گفته اگر بیشتر از چند کیلو (یادم نیست راستش ولی می دونم خیلی زیاد بود  )چای بچینید بهتون یک پولی می دم و اون تعریف می کرد که چطور از این طریق پول دفتر و کتاباش و ...رو جور می کرده (قابل توجه اونهایی که پدر و مادرها خودشون رو می کشن با زور بچه هاشون رو بفرستن مدرسه و  کلی هم خرج معلم خصوصی و مدرسه غیر دولتی و ... رو می دن ) بعد از دیپلم از قرار معلوم چند سالی خونه نشسته و به کشاورز و اینها مشغول بوده ولی بعد از مدتی پولهاشو جمع کرده و رفته آزمون دانشگاه آزاد رو شرکت کرده خودش می گفت از کار خودم خندم گرفته بوده چون حتی پول  شهریه یک ترم رو هم نداشته ،‌تا اینکه می زنه و تو رشت قبول می شه ،ا ز اون طرف هم پدرش بهش می گه من نه پولی دارم که بدم نه می دم !!!!

از قرار معلوم پول اولین ترم رو مادرش با سختی و قرض و ... جور می کنه و اونو راهی  یک شهر نزدیک می کنه و خونه یک فامیل مستاجر می شه با مبلغ ناچیز ،‌اینطور که تعریف می کرد روزهایی که کلاس نداشته می رفته سر شالیزارهای مردم کارگری کردن و از این طریق هزینه خودش رو در می آورده و زمانهایی هم که فصل کشاورزی نبوده تو یک کارخونه مدادرنگی کار می کرده و ... خودش می گفت خیلی خیلی سخت می گذشت ولی من تصمیم گرفته بودم ادامه بدم ،‌جالبه می گفت تو دانشگاه گفته بودن سفر زیارتی می برن سوریه قسطی،اینم تصمیم گرفته بره در حالی که هیچ پولی هم برای رفتن به این سفرنداشته،‌ می گفت چه کارها و کارگریهایی که نکردم و تا بالاخره اولین پول قسط و کمی برای سفرش جور کرده بود خودش قسم می خورد که حتی برادر هاشم یک هزار تومنی بهش ندادن ولی در عوض این براشون زیر پوش و جوراب و برای زنهاشون روسری آورده بود می گفت فقط مادرش بهش 5 هزار تومن داده و به امید خدا رفته و از قرار معلوم خیلی هم بهش خوش گذشته بود !

با خودم گفت دختر تو کجایی این کجاست ، این چطور برای به دست اوردن آرزوهاش تلاش می کنه تو چه راحت از کنار خواسته هات می گذری در حالی که شرایطمون با هم قابل مقایسه نبود !!!! از جسارتش خوشم اومده بود ،‌من داشتم نتیجه زحماتشو می دیدم ! تو دلم بهش احسنت گفتم هر چند جلوی روشم کلی بهش تبریک گفتم و ...

ادامه داره ...