بعد از اینکه خونشون رو قولنامه کردن و سند زدن اجاره دادن ،‌ یادمه اون روزها بی وقفه کار می کردن زن و شوهر ، ولی دوستم خوب برنامه ریطی می کرد روزهای جمعه می گفت غذا خونه درست می کنم و با شوهرش با اتوبوس میومدن می رفتن درکه و پارکهای تهران پیک نیک Smileys در واقع با همون شرایطشونم سعی می کرد از زندگیش لذت ببره !!!

کاری که من حوصله انجامش رو نداشتم با اینکه درکه نزدیک خونمون بود و حتی می تونستم با یک پیاده روی 30 دقیقه ای به اونجا برم !!!

می دیدم با اینکه سرشون شلوغ بود و گرفتار برای هم سالگرد ازدواج و تولد و ... می گرفتن ،‌حتی یکبار برای اینکه این عشقش ثبت بشه تو روزنامه آگهی داد و تولد شوهرشو تبریک گفت !!! به قول خودش با 6 هزار تومن هم کادوش شد هم عشقشون ثبت شد و هم یک کاری کرد که فکرشم نمی تونست بکنه  البته همیشه هم اینطوری خوش نبودن و شوهرش کمی حساس بود یکبار دیدم صبح حالش خوب نیست گفتم چی شده ؟ گفت هیچی صبحها شوهرم  چند تا ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده می شه امروز اومدم سر کار بهم زنگ زده می گه چرا مثل همیشه پشتتو نگاه نکردی برای من دست تکون بدی و با هم دعوامون شده قهقهه کلی خندیدم و یا چه می دونم سر مخارج و تنظیم اون و ... و خودش می گفت شوهرشم یک سری اخلاقهای خاص خودش رو داره ولی از این طرف هم می دیدم چطور نرم و با سیاست و احترام نظر شوهرشو تغییر می داد و زندگیشون رو رونق می داد !

یک روز می گفت چون شوهرم خیلی ولخرج بوده حالا یکم سختشه اینطور زندگی کلی روش کار دارم می کنم که برای پیشرفت زندگیمون تلاش کنیم !!!

چن ماهی از خونه خریدنش گذشت و یک موقعیت خوب برای من پیش اومد که بخوام خونه بخرم ولی جسارتش رو نمی کردم همش می گفتم اگر کم آوردم ؟ اگر ... ولی اون منو تشویق می کرد که می تونی و پدرتم گفته کمکت می کنم و ... اون خونه رو من خریدم ولی همیشه می گم من مدیون اون هستم اگر اون نبود و تشویقم نمی کرد امکان نداشت صاحبه خونه بشم !!!

یک پدر شوهر دیکتاتور هم داشت که هر هفته تماس می گرفت و از اینها توقعات خاص خودش رو داشت و حسابی رو اعصاب اینها راه می رفت و ... تو همین شرایطش به مادرشم کمک می کرد و هر ماه مبلغی هم به اون می داد خودش می گفت مادرم زیاد زحمتم رو کشیده و من مدیون اون هستم !!! اینطور که معلوم بود حتی برادرهاشم بطور منظم به مادرش کمک نمی کردن ،‌ در حالی که مادرش بجز اجاره زمینهای برنج کاری و چای کاریشون چیزی نداشت !! حتی ختم پدرشم هزینشو بین خودشون بطور مساوی تقسیم کردن و می گفت پدرم هم با اینکه مرد سختی بود ولی دلش پاک بود و ...

شاید اینها برای منی که لحظه به لحظه سختیها و خوشیهای اونو می دیدم برام جالب بود و درس داشت ولی راستش وقتی بعضی وبلاگها رو می خونم که چطور سر هیچی با شوهرشون و خانواده هاشون مشکل دارن و یکی هم اینطور چطور زندگیشو با چنگ و دندون حفظ می کرد و وظایفش رو انجام می داد و همیشه هم شکر گزار خدا است و خدا هم به همین واسطه روز به روز زندگیشو بهتر می کنه درس می گیرم که واقعا هر طوری زندگی کنی همونطور هم نتیجه اون رو می بینی !

صمیمیت من و اون خیلی زیاد بود و من هم قسم خورده بودم راز دار خوبی باشم و تا الان که تو این محیط مجازی اینها رو دارم می نویسم به هیچ احدی نگفتم و در سینه خودم نگه داشتم

 آخی دلم براش تنگ شد من می رم بهش تلفن بزنم بقیه ماجرا برای بعد چشمک