پارسال اخرای اسفند ماه بود و همه خیابونها شلوغ بود کلا ماه اسفند رو دوست دارم انگار یک اتفاق هیجان انگیزی می خواد بیوفته و همه د رتکاپوی خرید و ... هستن

شاید مردم هم دوست دارن یک تغییری قبل از عید به خودشون بدن مثل زمین که تصمیم می گیره همچین یک تکونی اساسی به خودش بده و همه جا رو گل بارون کنه !

یکی از همین روزهای شلوغ برای خرید چیزی به چهار راه ولیعصر رفتم ،‌خیلی منتظر تاکسی شدم ولی متاسفانه اینقدر شلوغ بود که نوبت به من نمی رسید تصمیم گرفتم با اتوبوس برم تو ایستگاه رفتم اونجا هم جای سوزن انداختن نبود ،‌تو صف طولانی ایستاده بودم که دیدم یک خانمی بچه به بغل وایستاده جلوم شوهرشم دست یک پسر بچه رو هم گرفته بود و کنار خانومش ایستاده بود ،‌زنه می گفت با بچه خسته شدم اتوبوسم دیر میاد خیلی وقته وایستادیم مرده هم یم گفت خوب چیکار کنم مجبوریم دیگه !!! پسر بچه هم می گفت چرا اون لباسی رو که من دیدم و خوشم اومده رو نخریدی بابا ه هم می گفت بچه چقدر بگم خوب نبود به درد نمی خورد !! بچه هم گریه می کرد !

زنه بچه رو به مرده داد و گفت کمرم درد گرفت چرا اتوبوس نمیاد ؟ بعد دوباره به شوهرش گفت بیابا تاکسی بریم ! مرده عصبانی رو به زنش کرده و گفت می دونی تا آزادی چقدر می گیرن 2 هزارتومن می دونی یعنی چی یعنی حقوق یک روز من !!! زنه هم معلوم بود خسته شده و راه زیاد رفتن تو دستشون چیز زیادی نبود

یک نگاهی به زن و مرد و بچه هاش کردم دلم گرفت مشخص بود مرده سنی نداره ولی آفتاب صورتشو سوزونده و دستهای زمختش نشان از کارگری اون داشت به زن نگاه کردم اون هم همینطور سنی نداشت ولی چهره اش سختشکسته شده بود و به زور می خواست خودش رو خشو تیپ نشون بده و یک مانتوی رنگ رو رفته و یک روسری بنفش سرش بود بایک روژ لب قرمز ! بچه هاش هم لباسهای کهنه و رنگ و رو رفته !

بعد زن رو به مرد کرد و گفت اون لباسه خوب بود ،‌گفت نه بابا گرونه چه خبره 8 هزار تومن از کجا بیارم می گردم یکی پیدا می کنم بچه ام تا اینو شنید باز داغ دلش تازه شد و باز شروع به غر زدن کرد دلم سوخت ولی از غیرت مرده خوش اومده بود دوست داشتم می تونستم کمکشون کنم ولی نمی شد ؟چطوری ؟ اون مرد با ابرویی بود ؟ کاش می تونستم ولی روم نشود برای هیمن فقط تو دلم از خدا خواستم روزیشو زیاد کنه و دلشون شاد آخه غم از چشمان مرد می بارید شاید از روی پسر کوچیکش خجالت می کشید ؟! شاید از درد کشیدن زنش خجالت می کشید ؟! شاید از روی منی که حرفهای اونها رو می شنیدم هم خجالت کشید ولی واقعیت زندگی اون همین بود قناعت و صبوری و کار سخت ...

می دونم تو دل کوچیک اون پسر هنوز نقش اون لباس خودنمایی می کنه ، می دیدم که زن خسته چطور به تاکسی ها نگاه می کنه !! و می دیدم چطور مرد از این همه فشار عصبی شده !

سخته ولی واقعیته !!!