این بار می خوام براتون یک خاطره تعریف کنم ! از یک دوست ، یا نمی دونم از یک رهگذر و یا ... خلاصه هر چی که است الان که فکرش رو می کنم چیز عجیبی بود ،‌یک اتفاق عجیب ! لازم به ذکره تمام اسمها مستعاره و واقعی نیست !!!

چند سال پیش من با یک دختری اشنا شدم به نام مریم  که خیلی خسته و دلشکسته و عاشق و بدبخت و ... بود ! و از یک خانواده مذهبی !چهرهاش زشت نبود ولی زیبا هم نبود ! صدای کلفت و مردانه ای داشت ولی خوش صحبت بود !

کمی از جریان زندگیش رو تعریف کرد متوجه شدم 26 سالشه و مادرش بر اثر سرطان فوت کرده و یک برادر داره که اونم ازدواج کرده و این دختر به شدت تنهاست !

بعد از عشقش گفت ، دردناک بود ولی از نظر خودش دلنشین و زیبا !

داستان آشنایی خودش رو اینطور تعریف کرد که ایشون برای کلاس نقاشی به یکی از فرهنگسراها رفته و پیش همین معشوقه اش استاد محمد شروع به یادگیری نقاشی گرفته ، می گفت از وقتی که وارد کلاس شدم از نحوه برخورد و صحبت و ... استاد محمد لذت می بردم و سعی می کردم خودم رو بهش نزدیک کنم طوری که متوجه شدم تنها زندگی می کنه و من براش غذا درست می کردم و می بردم ؛ بعد از مدتی  یک روز رفتم یک حلقه خریدم و بهش دادم و ازش خواستگاری کردم !!!!!! گفتم بابا تو دیگه چه دختر جسوری هستی ! البته ایشونم جوابشون منفی بود چون دختر زیبای دیگه ای رو دوست داشت و ... !

بعد از گویا چند ماه دختر مورد علاقه این استاد محمد تو زرد از آب در میاد و خلاصه رابطه اونها بهم می خوره ولی هنوز هم این استاد عاشقانه اونو دوست داشته تا اینکه بعد از اینکه نا امید می شه میاد و با مریم ارتباط بر قرار می کنه و فقط برای دوستی و این هم به یک شرط که با هم س .ک .س هم داشته باشن و این مریم عاشق و بچه قبول می کنه !!!! (وقتی اینو گفت واقعا دلم برای همه دخترهای عاشق سوخت ) مریم به زودی تبدیل به یک زن می شه ! می گفت اینکار رو کردم که به من وابسته بشه !‌نمی دونم چرا اینطور فکر کرده بود این همه نادونی و بچگی ! یادمه وقتی اینها رو تعریف می کرد حالم بد بود و درد بزرگی تو دلم افتاد ! ولی چیزی نمی تونستم بگم سالها بود که کار از کار گذشته بود این خاطره اش مربوط به 6 سال پیش اون بود !

بعد تعریف می کرد که 6 ساله همینطور داره روزهاش رو شب می کنه و نمی تونه اونو کنار بگذاره حالا نه برای عشقش برای اینکه اون یک زن بود !

از این تعریف چند ماهی گذشت و من هر روز اونو بدتر از بد می دیدم و ... یک روز بهش گفتم اگر موافقی منو به این استاد محمد معرفی کن تا ببینم چیکار می تونم بکنم !

از زمانی که متوجه شدم با این دختر چیکار کرده و حالا راحت می گه من تمایلی برای ازدواج ندارم اونم بعد از 6 سال دردم اومده بود باید کاری می کردم !

یک روز سه نفره با هم قرار گذاشتیم و در یک کافی شاپ همدیگر رو دیدیم پسره مفت نمی ارزید نه چهره داشت نه تیپ داشت نه تحصیلات نه خانواده نه پول واقعا هیچی نداشته ! دیدم اون پسر از این هم زخمی تر و بدبخت تره مخم سوت کشید !

اون روزها برای منم بد شده بود از این بابت که یک احساسی یک ندایی به من می گفت باید برای اینها کاری بکنم اونها در بدبختی و مشکلات خودشون محو شده بودن !

برای همین به مریم گفتم ببین اگر می خوای کمکت کنم اجازه بده بتونم بیشتر با این استاد صحبت کنم و ... این شد که تلفنی با هم صحبت کردیم سیاستم رو طوری بود که سعی می کردم چشمهای این دختر رو به مشکلات و مسائل اون پسر باز می کردم و از طرفی برعکس خوبیهایی مریم رو برای استاد محمد نام می بردم و سعی می کردم بیشتر به اونها نگاه کنه در واقع اینقدر محبت این مریم به این استاد محمد زیاد بود که شده بود وظیفه!

با استاد محمد تلفنی صحبت کردم و دیدم چقدر اوضاع خراب تر از اینی هستش که من فک می کردم ظاهرا این استاد محمد اصلا از این دختر خوشش نمیومد مریم به نظرش یک دختر اویزون و زشتی بود که فقط خلا های عاطفی و جنسیشو پر می کرد همین !

فقط تنها اتفاقی که افتاد این بود که شانس اورد و این استاد با چند بار صحبت منو دختر خوب و عاقل و ... فرض کرد و به من اعتماد کرد !

وقتی بیشتر با این استاد صحبت کردم متوجه شدم این خیلی بدبخت تر از مریم هستش !

داستان زندگیش رو اینطور تعریف کرد که وقتی بچه بوده پدرش زن و 4 فرزندش رو رها می کنه و می ره سراغ یک زن دیگه و به قول خودش از بچگیش چیزی جز دعوا و فقر و بدبختی و ... نداشتن  بعد از چند سال مادرش فوت می کنه و خواهر برادرهاش هم ازدواج و این می مونه و یک کوله بار تنهایی و فقر و بدبختی ! اون موقع اون فقط 18 سالش بود می گفت از بچگی از نقاشی خوشم میومدش برای هیمن رفته و یک استاد خوب پیدا کرده و بهش گفته من پولی برای پرداخت شهریه ندارم ولی می تونم کارهای نظافت کلاستون رو انجام بدم و ... این استاد هم دلش می سوزه و قبول می کنه و این می شه که ایشون می شن استاد نقاشی ! اینطور که تعریف می کرد بیشتر وقتها گرسنه بوده و با سختی می تونسته کرایه خونه خودشم پرداخت کونه اون هم پایین ترین نقطه تهران ! راستش دلم گرفت از این همه بدبختی و ازاین همه زخم  !

از اونجایی که من بزرگتر از اونها بودم و هر دو به من و نیتم اعتماد کرده بودن به حرفهام گوش می دادن شاید به جرات بگم 1 سال از زندگیم رو  برای اونها گذاشتم نمی تونستم اینطوری زخمی رهاشون کنم دلم نمیومد !

مریم معلم بود و تمام حقوق مادرشم به این دختر می رسید بعد از فوتش برای همین وضع مالی بدی نداشت و جالب اینکه خرج این استاد رو هم یک جورایی می داد چون استاد تنها در آمدش از همین راه آموزش نقاشی بود که در تابستون بیشترمی شد و در پاییز و زمستون کم !

مریم هفته ای یکبار میومد سراغم و هر روز هم به من زنگ می زد خودش م یگفت وقتی با تو صحبت می کنم آرامش می گیرم و احساس می کنم کسی هست که من با اون درد و دل کنم ! منم اونو مثل خواهرم دوست داشتم و براش نگران بودم ! خیلی وقتها با گریه هاش گریه کردم و با خنده هاش خندیدم !

ادامه دارد...