در این بین هم مدام با هم بگو مگو و درد سر داشتن منم شده بودم  این وسط توپ فوتبال بیشترشم سر این بود که این استاد محمد در واقع این دختر به نظرش نمیومد و به من می گفت از اون زن ایده ال من فاصله داره !!! یکی نبود بگه آخه والا از سرتم زیاده درسته زیاد زیبا نیست و ... ولی جرا عشقشو نمی بینی و کارهایی که می کنه رو درک نمی کنی ! یادمه ماه رمضون اون سال بهش مریم مرغ و گوشت و ... داده بودن و خواربار و از همونجا همه رو برداشته بود برده بود خونه استاد محمد یعنی در واقع خرجش رو این مریم می داد حتی لباسهاشم مریم می خرید ! بعد هم یک سری دعوا داشتن سر شاگردهای دختر و اینکه استاد محمد اونها رو با مریم مقایسه می کرد ! یکبار به مریم گفتم نمی دونم چرا این همه خفت و خواری می کشی فقط بخاطر همون مسئله هستش ! بابا ولش کن فوقش با هر کی خواستی ازدواج کنی بگو من قبلابرام این مشکل پیش اومده و الانم پشیمون از کارم اون موقع هم بچه بودم و ... ! بعد گفت ای بابا یک چیزی می گی من دو بار سقط جنین داشتم !!!!!!!!!! اینو که گفت داشتم غش می کردم باورم نمی شد تازه می گفت می خواستم یکیشو نگه دارم ولی خودش افتاد!!!!تعجبدر واقع بعدا فهمیدم اون از این مسئله می خواسته سوء استفاده کنه تا این استاد رو پا بند خودش کنه و ...!

دیدم اوضاع خراب تر از اون چیزی هستش که تصور می کنم اون موقع بود که خیلی جدی تر رفتم با استاد صحبت کردم و کلی وجدانش رو تحریک کردم ! واقعا چه پسرهایی پیدا می شن هر کی خربزه می خوره بابا باید پای لرزشم بشینه این دختر بیچاره و بی عقل رو که به این روز انداخته بود و این دخترم از جون و آبرو مال و احساس و همه چیزش داشت برای این خرج می کرد دیگه این کارها چیه !!!!؟؟؟

تو همین گیر و دار و کش مکشها بود که پدر مریم هنوز یکماه مونده بود سال مادرش بشه رفته بود یک دختر 40 ساله دبیر از کرمان گرفته بود و چون خانواده دختر گفته بودن این دفعه اولشه که ازدواج می کنه باید لباس عروس بپوشه و ماشین عروس و ... خلاصه یک عروسی واقعی بگیری و این آقای پدر هم قبول کرده بود یادمه اون شب عروسی باباش این بیچاره خون گریه می کرد دلم براش سوخت واقعا بدبخت بود !!!

تازه این عروس خانم گفته بود من جهیزیه میارم و تمام اسباب و اثاثه مادر اینو ریخته بود بیرون و فروخته بود و خونشون که دو خوابه بود رو کرده بودن یک خوابه که بزرگتر بشه و این بیچاره دیگه اتاقم نداشت و برای همین شبها می رفت پیش دختر عمه اش که نزدیک خونشون بود !!!

خدا می دونه که چقدر براش ناراحت بودم ! بعد از مدتی این استاد گفت می خوام یک اموزشگاه بزرگ بزنم !!!!! اونم با سرمایه مریم ! مریم از کجا آورده بود از حقوقهای مادر جان و پول پس اندازی که اون خدا بیامرز گذاشته بود که اونم مجوز ندادن و نشد !!!

بعد از مدتی این اقای استاد گفته بود من اگر برم مکه بیام تکلیفمون رو روشن می کنم ! این دختر هم رفته بود اسم این اقای پر توقع رو برای سفر به مکه نوشته بود تا بره و بیاد تکلیفشون معلوم بشه !!!! ایشون رفتن و برگشتن گفتن من اون تصوری که از مکه و خدا داشتم نبود و خلاصه اتفاقی براش نیفتاده بود ! گفتم آخه انتظار داشتی بری اونجا ببینی خدا روی تختی نشسته تا تو ببینیش و ... بابا تو دلتو کمی صاف تر کن !!!

بعد من به مریم گفتم ببین تو اینقدر شدید به این محبت می کنی که به چشمش نمیاد یکم دندون رو جیگر بذار و محلش نگذار یا خواستگار اومد قبول کن ببینیش و بهشم بگو !

با بدبختی این کار و کرد البته نه اونجوری که گفتم و اتفاقا تو همون موقعها یک خواستگار هم براش اومده بود و گفتم بهش بگو و بگذار بیان خونتون ! اونم به این استاد گفت جالبه همون شب خواستگاری باورش نمی شد و بعد که دیده بود نه جدیه ! با من تماس گفت و دیدم حسابی استرس داره و بهم ریخته و می پرسه این کیه و چیه و من می دونم اون نمی تونه ازدواج کنه و ... تازه یکم شاخکهاش تکون خورد و قلقلکش اومده بود !

گفتم خوب تا ابد که نمی تونه با تو باشه شما هم که تکلیفشو روشن نمی کنی و ...

گفتم اگر می خوای بهتره پا جلو بگذاری و ... گفت از باباش خوشم نمیاد! گفتم در هر صورت اونم می تونه با کس دیگه ای ازدواج کنه !!بعد دیدم در کمال تعجب داره گریه می کنه و می گه من می دونم اون به من چقدر لطف داره و محبت داره و چه روزهایی که بخاطر من سختی نکشیده و  ... من دوستش دارم ولی خوب نمی تونم تصمیم بگیرم و ... گفتم خوب اگر اقدامی نکنی اونم خسته می شه و این هم اولین اخطاره برای تو !!

حالا مریمم می ترسید اون بدتر بشه و ... ولی نشد به نفع مریم شد چون تا اون موقع می گفت این که منو حسابی داره همه جوره تامین می کنه چه کاریه !!! ازدواج هم که نمی تونه بکنه !

یک مدتی بود استاد به من زیاد زنگ می زد و درد و دل می کرد و ... و منو به قول خودش قبول داشت و ... البته تمامشو به مریم می گفتم که فکر بد نکنه ! ولی باز هم بعد مدتی احساس کردم داره روی من حساس می شه و بعد هم متوجه شدم که استاد برگشته بود گفته بود از ستاره یاد بگیر چقدر پخته عمل می کنه و ... و مریم هم فکر کرده بود داره مقایسه می کنه و من دارم می شم رقیبش خبر نداشت من سر سوزنم به این مسئله فکر نمی کردم و حتی این استاد رو قبول نداشتم آدم قحط بود !!! ولی بالاخره زنه دیگه ! اینو که فهمیدم خودم رو یواش کشیدم بیرون و ناراحتم شدم گفتم ببین مریم من خودم رو دارم می کشم و می شینم وقتم رو برای تو این معشوقه ات صرف می کنم بعد بر می گردی اینو می گی !!! عصبانی

بعد هم با استاد تماس گرفتم و گفتم شما چرا طوری صحبت کردین که اون فک کنه بین ما چیزی بوده و یا مقایسه ای کردین من هدفم کمک بود و ....

خلاصه بعد از چند روز دیدم مریم با یک دسته گل اومد سراغم و معذرت خواهی و اینکه برداشتم اشتباه بود و تو برای من مثل خواهر می مونی و ... گفتم مریم جون می دونی خیلی دلم می خواد کمکتون کنم و لی سخته دیگه نمیتونم ! بعد از کلی گریه و خواهش دلم سوخت می گفت بهم حق بده همش فک می کنم دیگران اونو دارن می گیرن ازم ! انگار شاهزاده بود اینطور در موردش حرف می زد ! گفتم ببین مریم من سر سوزن این پسر رو قبول هم ندارم این همه کار هم برای تو بوده همین !

ولی در کل سعی کردم مثل قبل خودم رو قاطی نکنم ،‌تا اینکه یک شب استاد تماس گرفت و گریه !!!! گفتم دیگه چی شده گفت از مریم خبر نداری ؟ گفتم نه چند روزه باهاش صحبت نکردم ! گفت چند روز بود همه بدنش و استخونهاش درد می کرد و همش ضعیف می شد و ... حالا تماس گرفته که جواب آزمایشش نشون داده سرطان مغز و استخوان گرفته !!!!!!!!!!!!تعجب باورم نمی شد ! اخه چرا این ؟ کم بدبختی داشت ؟!

ادامه دارد...