همون شب به مریم زنگ زدم و گفتم چطوری و اینها تقریبا حالش خوب بود ،‌کمی تعجب کردم و انگار نه انگار بهش خبر سرطان رو داده بودن !!!!

بعد گفتم چی شده و انم گفت آره چند روز بود که حالم بد بود و رفتم آزمایش و ... و اینکه در آخر گفتن سرطان گرفتی !!!!!!!!!!!گفتم آخه چرا و واقعا ناراحتش شدم ولی ته دلم حسم می گفت یکم مشکوکه و می تونه دروغ باشه !!!

بعد از اون خبر هر روز بهش زنگ می زدم و حالشو می پرسیدم جالب بود از زمانی که بیمار بود سر حال تر شده بود !!!!!متفکر

بعد از مدتی با توجه به برخوردها و ... دیگه شکم بهش خیلی بیشتر شد !و خودم به شخصه تلفنها و توجه ام رو کمتر کردم !

بعد از چند روز استاد محمد باز تلفن زد و گریه !گفت برای اینکه این مدت اونو آزارش دادم و با احساسات و زندگیش بازی کردم احساس بدی دارم و عذاب وجدان شدی گرفتم و ...

بعد به من گفت به نظر شما چطور می تونم بهش کمک کنم و ... گفتم والا نمی دونم از خودش بپرس چی خوشحالش می کنه و ... بعد بهش گفتم شما مطمئنی که این بیماری رو داره چرا بیمارستان بستری نمی شه و یا شیمی درمانی و ... گفتم تا اونجا که می دونم سرطان مغز استخوان خیلی سریع پیشرفت می کنه و خطرناکه این زیاد از این بابت ناراحت نیست !!!!

بعد کمی مکث کرد و گفت فک نکنم و ... بعد هم خدا حافظی !

چند روز بعد استاد محمد تماس گرفت و گفت من بهش گفتم جواب آزمایشها و ... رو بیار ببرم پیش یک دکتر خوب نشون بدم و ... اونم برام آورده حالا به من کمک کنید تا یک دکتر خوب مغز و اعصاب پیدا کنم ! گفتم والا من سراغ ندارم ولی می پرسم خبرتون می کنم

بعد از چند روز باز تماس گرفت و گفت لطفا کمکم کنید من روم نمیشه تنها برم دکتر و ... گفتم با خودش برو گفت نه نمی خوام می خوام راحت با دکتر صحبت کنم !

خلاصه منم قبول کردم و پیش یک دکتر مغز و اعصاب در ونک رفتیم ! وقتی وارد اتاق دکتر شدیم و جواب ازمایش رو نشون دادیم دکتره کمی نگاه کرد و گفت کم خونی زیادی داره !!! بعد پرسیدم خوب دیگه چی دکتر !گفت همین باید قرص آهن بخورن !

بعد گفتم یعنی سرطان مغز و استخوان نیست !؟ یک لبخندی زد و گفت نه خانم یک کم خونی ساده است !!! بعد استاد محمد گفت ببینید آقای دکتر من می خوام با این خانم ازدواج کنم و ایشون به من گفتن که سرطان تشخیص دادن و ... گفت نه خیالتون راحت و پرسید این چه دکتری بوده که این حرف رو زده و امکان نداره و ...

از مطب که بیرون اومدیم خیلی ناراحت بود منم همینطور دختره دیونه همون موقع که می تونست اثرگذار تر باشه همه چیز رو خراب کرده بود !!! همون جا جلوی من به مریم زنگ زد و جریان رو بهش گفت و اونم گریه که من توجه تو رو می خواستم و تو به من اهمیت نمی دادی و ... یعنی دوست داشتم می زدمش دختره بی فکر رو !

اونم عصبانی بود و به من گفت دیدین شما می گین چرا باهاش اینطور برخورد میکنید و ... گفتم خوب بازم مقصر خود شما هستین شما ببینید چطور برخورد کردین که داره از شما محبت گدایی می کنه !!

اینها رو می گفتم ولی از نظر خودم کارش توجیه نداشت و خیلی بچه گانه بود !

ادامه دارد ...