دیشب داشتم کانالهای تلویزیون رو زیر و رو می کرد که یک آن چشمم به خانه خدا افتاد !

و یک طرف هم صحرای عرفات ! شاید اولین باری بود که اینقدر احساس دلتنگی عمیقی کردم برای این خونه !برای صاحب خونه اش ! شاید اونجا سنبلی از خانه معبودم باشه ولی چقدر خوبه که یک جایی هستش که به بهانه فقط خودش پا می گذاریم و فقط اونو صدا می کنیم و به یاد اون هستیم ! چقدر خوبه که چشمهاتو می بندی و لبیک گویان به طرفش می ری ! چقدر خوبه که احساس می کنی خیلی بهش نزدیکی !چقدر خوبه که دلت می لرزه ! چقدر دلچسبه دورت گشتن و آروم حرفهای دل رو زدن ! درسته خدا همیشه و همه جا هستش و محدود به جا و مکان نیست ولی خوبی اونجا اینه که همه به یک نیت اومدن فقط عبادت و به تو فکر کردن همه برای تو میان برای تو گریه می کنن برای تو نجوا می کنن و فقط از تو می خوان بی واسطه !

خدایا یادته چیا بهت گفتم !؟ یادته چقدر باهات درد و دل کردم ؟! یادته چطور اومدم بغلت ؟! وای چه لحظه های خوبی بود که درکشون نکردم و قدرشون رو ندونستم !

از اون روز هر وقت صدای لبیک رو می شنوم دلم می لرزه !

امشب شب عید هستش خوبه برای همدیگه دعا کنیم و کمی هم برای خودمون و خدامون هم وقت بگذاریم  !