چند روز پیش خیلی دلم گرفته بود ! نمی دونم برای چی ؟! یا حتی برای کی ؟! فقط گرفته بود !

دلم به حال خودم می سوزه حتی نمیتونم گریه هم بکنم ! باید هزار جواب داده بشه ؟برای چی ؟ کی چی گفته ؟ کی چیکار کرده ؟ و ... ! مادرم رو می گم می دونم نگرانمه و از مهربونی و حس مادرانشه ولی کاش گاهی بگذاره به حال خودم باشم بدون اینه نگرانم باشه مثل یک انسان ؟!

برای همین مجبورم زیر لحاف و تو تاریکی خودم رو سبک کنم ! چند لیتر گریه کنم سبک می شم ؟! یک لیتر ؟دو لیتر ؟ یک بشکه ؟یک دریا ؟یک ...! نمی دونم چند لیتر شد ولی گریه کردم بی صدا و آروم ؟! گریه کردم تا سبک بشم ولی نشدم ؟!

به قول یک دوست می گفت امشبم گریه کن تا بلکه سبک بشی ؟! ولی من بهش گفتم من هیچ وقت برای سختیهامو دل گرفتنهام دو روز گریه زاری نمی کنم !فقط یک روز یک شب !

عادت ندارم ببازم! عادت ندارم تو سختیها کم بیارم !

از کودکی جنگنده بودم ! با خواسته های نا بجام و غیر منطقیم ! با خستگیهام !با نا امیدی ! با دلی که همیشه دوست داشت عاشقی کنه !و ...!

عجب جنگی ! همیشه ام کشته و مجروحش خودم هستم !