دیشب ساعت 11 شب  با یک موسیقی آروم رفتم به یک دشت دور که سبز بود و سبز بود سبز !وسط این دشت سبز که با گلهای بهاری تزیین شده بود یک درخت بید مجنونی بود بزرگ و تنومند و زیبا از بچگی عاشق این درخت بودم و هستم ، حس عاشقانه ای به من میده ! از  نزدیکی این درخت یک رودی می رفت زلال و با صفا !

از سر این دشت تا اون درخت پای برهنه دویدم مثل یک کودک مثل یک آهو ! آسمون اون دشت برعکس هر شب من روشن بود و آبی ! با کمی ابر که می رقصیدن تو آسمون ! و آفتابی ملایم و دلچسب ! چه هوایی ! چه نسیمی !

چقدر دویدن بی ترس خوشاینده !

بد از چند لحظه به درخت زیبایم رسیدم خودم رو از اون بالا پرت کردم رو زمین پر از گل و سبزه  بدون اینکه نگران لباسم باشم رو به آسمون زیر سایه درخت ! چه زیبا هستن شاخه های سبز و رهای این درخت ! چه عطر گلی !از کجاست ؟! اوه فهمیدم کار این نسیم دلچسبه ! چه هدیه خوبی ؟! ممنونم خدا !

دستهامو باز می کنم و رها روی زمین خوابیدم چشمهامو می بندم چه احساس خوبی !‌

آرام و بی صدا فقط صدای آب و پرنده و گاهی خوردن شاخها بهم !چه حس خوشایندی !

خیلی وقت بود به این دشت نیامده بودم ! پاهایم خنک شده ! دلم هم همینطور !

تو همین حال و هوا صدایی می آید ! خوب گوش می دهم ! چی می گوید ؟!

صدای پسرکی شیطان است ! کنار گوشم می گوید ستاره بیداری ؟! و من خودم رو می زنم به خواب ! می گوید اجازه است کنارت باشم ؟! جوابی نمی دهم ! دستم را می گیرد !‌دستانش گرم است ! باز می گوید ستاره چشمهایت را باز کن منم ! ولی من باز نمی کنم !‌من او را نمی شناسم چرا باز کنم  ؟!ولی نه  شاید می ترسم  از خواب خوشم بیدار شم !‌

خود را به خواب زدنم چه حس خوبی دارد ؟!راستی خوابم یا بیدار ؟!

در همین حین نفسی گرم و شیرین نزدیک گوشم احساس می کنم ! می گوید بلند شو ستاره منم عشقت !مگر همیشه نمی خواستی منو تو کنار این درخت د ر آغوش هم نفس به نفس بنشینیم ؟! ار فراقمون بگوییم ! از احساسمون ! از ترسهامون ! و ...! من آمده ام ؟! به فکر می روم ؟! راست می گوید این آرزویم بود که با عشقم زیر این سایه درخت تو این آرامش با خیالی آسوده سرم رو بگذارم روی شونه اشو بدون کلام بدون حرف فقط به صدای آرامش گوش کنیم ! و در بی صدایی و بی کلامی هزاران حرف نگفته را بهم بگوییم !

نفس گرمش دلم رو آتش زد ! و این آب خنک هم نتوانست داغیش را از م بگیره ! زود چشمهایم رو باز می کنم ! بالای سرم را می بینم !‌ شاخه های سبز درخت می رقصند ! کنارم رو می بینم یک گل زیباست ! چه گرم و لطیف است ! روی دستم پروانه ای با بالهای رنگارنگ ! ای نا قلا چقدر گرمی ؟!

یک آن به خودم می آیم بلند می شوم و می شینم ! به دنبالش می گردم !‌هیچ انسانی نبود ؟ هیچ عاشقی نبود !هیچ معشوقی نبود !یعنی کجا رفتی ؟ خودم صدایت را شنیدم ! مگر نگفتی بلند شوم ؟ بیدار شوم ؟!

ولی هیچ کس نبود ! شاید یک خواب بود ! یا یک رویا ! هر چی بود من گرمای دستان گرمش را حس کردم ! آغوش گرمش رو لمس کردم !‌ و این حس زیبا رو تجربه کردم !

از سفر که بر می گردم ساعت 11.30 شب است با اون همه دویدن بدنم آروم است ! قلبم گرم ! چه لذتی دارد رویا !

صدای موسیقی ارومم را قطع می کنم و مثل همیشه تنها لحافم رو می کشم رومو می خوابم به امید فرداهایی بهتر ! به امید دیدن آن پسرک شیطان !