اون روز بارونی بود و همه جا بهاری !من با یک دسته گل در دستم و سپهر و برادر کوچیکم وارد سالن بخش زنان و زایمان می شیم صدای نوزادها همه جا پیچیده فک کنم هنوز تو شوک این اتفاق عجیب زندگیشون هستن ! دکتر نوزادان می گه چون از آب به خشکی اومدن اینطور بی قرار هستن ؟!! اوه می دونم دردناکه خوبه خودم چیزی ازش یادم نیست ؟!

سپهر از خوشحالی اینکه می تونه نی نی که 9 ماه لحظه شماری می کرد و همیشه از روی شکم مامانش اونو می بوسید رو زودتر ببینه جلوتر از ما می رفت  ؟! به در اتاق 211 می رسیم می گم سپهر رسیدیم گل رو می دم دستش می گم ببر برای مامان و نی نی ! با هیجان در رو باز می کنه و می پره وسط اتاق برادرم که دوربین دستشه بر می گرده به سمت ما همه با هیجان قربون صدقه سپهر می رن گل رو از دور پرت می کنه روی صندلی اتاق و می ره سمت مامانم که نی نی دستشه ! مامانم از زبون نی نی بهش می گه سلام داداشی من اومدم ! ببین برات چی اوردم بعد یک کیسه پر از خوراکیهای خوشمزه می دن دست سپهر !! اونم از خوشحالی و هیجان نمی دونه باید چیکار کنه !

لعنت به من همیشه این لحظه های زیبا گریه ام می گیره بغضهام همیشه باعث می شن نتونم این لحظه های زیبا رو خوب ببینم و به خاطرم بسپارم از ترس اینکه اشکهامو کسی نبینه و منو تابلو نکنه ،خودم رو از اون لحظه دیدار خواهر و برادر و هیجانهای مادر بزرگها و پدر بزرگهاش محروم می کنم و به سمت مامان نی نی می رم  وای یادم رفته نی نی دیگه اسم داره !

خوش اومدی گلم