چند روز پیش سوار یک تاکسی شدم جلو  یک آقا نشسته بود و عقبم خالی منم رفتم و نشستم چند قدم بالاتر یک دختر و پسر فک کنم حدودهای 18 تا20 سال سوار ماشین شدن ! شایدم کمتر ! نمی دونم والا آخه دختر ها چهرهاشون یکم بزرگتر از سنشون شده جدیدا اینقدر که آرایش می کنند !

این دوتا هم معلوم بود باهم دوست هستن دستشون در دست هم بود و با هم پچ پچی حرف می زدن و بعد هم می خندیدن منم از اونجایی که روشن فکرم چشمککلا کاری به این مسائل ندارم و می گم هر کس هر طور راحته همونطور باشه و تو فکر خودم و زندگیم و آینده و ... بودم که با یک ترمز یکم از این فکرها خارج شدم بعد دیدم صدا از این دیوار در میاد از اینها در نمیاد یکم سرمو چرخوندم ! از تعجب شاخام زد بیرون !!! بله دیدم در حال لب گرفتن و  ... هستن اونم چی تو تاکسی با وجود 3 نفر آدم دیگه !

عجب بابا حیا هم خوب چیزیه والا !

راننده تاکسی هم مشغول صحبت با اقای جلویی بود یا شایدم خودش رو مثل من زده بود اون راه !!!!!!!!

 منم سرم رو چرخوندم به طرف خیابون تا اونها رو نبینم ! از اونجایی که مسیرم کمی طولانی و ترافیک بود زمان زیادی رو من در این حالت بودم و نام به اون نشون که موقع پیاده شدن گردنم راست نمی شد دیگه !!!  تازه نمی دونم نا خودآگاه خودم رو از دختر کنار تر کشیدم و همین باعث شد سمت راست بدنم هم عضلاتش باز بگیره !

والا زمان نوجوونی ما پسره یک نامه عاشقانه می نوشت اونم صد سال هم تو جیبش می موند کاغذه پودر می شد تا در یک جای خلوت نامه رو به دختر برسونه و بهش بگه دوستش داره و ...!

حالا عشقولانه هاشونم تو تاکسی و جای عمومی در می کنند !!!!!!!!

اینو برای یکی از دوستای صمیمی تعریف کردم و کلی خندیدیم و خاطرات دوست پسرشو تعریف کرد که یکبار که نامه عشقولانشو داشته می نداخته خونه اینها تا این برداره باباش بالای سرش سبز شده و کلی دعوا و ...و  اینها هم دوستیشون قطع شده و  ...

حالا دیروز گفت تو خونه اینو تعریف کردم  برادر 22 سالش جلو پدر و مادرش گفته خوب چه اشکالی داره حتما دیگه پسره طاقت نیاورده این چیزها رو باید درک کنند دیگران !!!!!!!!تعجب 

از اون روز من فهمیدم نه تنها روشن فکر نیستم بلکه رفتم تو لیست امولها !!!!!!نیشخند