نمی دونم شما هم در دوران کودکی یک دروغهای شاخداری می گفتین که به عقل جنم نمی رسید !که البته اینم ریشه در تخیلات بچگانه است و اینکه اینقدر در این قالبها می روند که خودشونم باورشون می کنند !

من دو تا از همین دروغهای شاخدار (که بهتره بگم تخیلات کودکی )رو گفتم که هر وقت یادش میوفتم خندم می گیره و اینکه اون بچه های ...  بگو که حرفهای منو باور می کردن !

یکیشون این بود 6 سالم بود و خونه ای زندگی می کردیم که زیر زمین بزرگی داشت و من و دختر همسایمون برای خاله بازی می رفتم زیر زمین و ... کلی هم بهم مزه می داد و حسابی بازی می کردیم ! حالا چی من به بقیه دخترهای همسایه و دخترهای فامیل و مخصوصا دختر خالم می گفتم من جدا زندگی می کنم و خونه ام از خانواده ام جدا هستش و اونها می گفتن یعنی غذا هم خودت درست می کنی می گفتم آره تازه مهمونم دارم و ... خلاصه یک طوری شده بود که باورم شده بود من یک خونه جدا دارم !! این دختر خاله ... رو بگو که نمی دید خونه خالش میاد من اونجا هستم !!!نیشخند

دومیش این بود که یکبار یادم نیست چه فیلمی رو دیده بودم که زنه تو فیلمه غش کرده بود و ... منم از این صحنه خوشم اومد و الکی راه به راه خودم رو می زدم به غش البته نه جلوی خانواده ام بلکه تو مدرسه اونم نه در جلوی معلممون بلکه فقط برای بچه های کلاسمون ! تازه چند سالم باشه خوبه 8 سالم بود !!

یکبار یادم نمی ره معلم نداشتیم و سر کلاس همه شلوغ می کردن یکی از بچه ها پرسید خوب شدی دیگه غش نمی کنی ؟گفتم نه خوب نشدم و 5 دقیقه بعدش مثلا غش کردم و زیر چشمی بچه ها رو می دیدم که بیچاره ها چطور اینور اونور می رفتن که مثلا به من کمک کنند !! اینقدر اون غشم اساسی بود که دو تا از بچه ها گریه می کردن و می گفتن اون مرده دیگه !!! نیشخند 

بعد که همه داشتن جیغ  و داد می کردن یک دفعه ای ناظممون اومد و منم مثل فشنگ پریدم نشستم سر جام ! طوری که همه تعجب کردن ! اونم پرسید چرا شما ها اینقدر جیغ می زننین  و گریه می کنید !‌ که همه روشون رو کردن به من و گفتن آخه ستاره  مرده بود !!!!!!!!!!!!!!!قهقهه ناظمه یکم منو نگاه کرد و خندش گرفت و گفت اینکه سالم اینجا نشسته !! گفتن شما اومدین خوب شد وگرنه مرده بود ! بعد یکی دیگه گفت اصلا ایشون مریض هستن و غش می کنند !!تعجب  بد بخت جا خورد ناظم و منو بیرون خواست گفت مریضی مشکلت چیه و ... گفتم هیچی من خوبم گفت نه اشکال نداره اگر مشکل داری بگو ... خلاصه هر چی من می گفتم نه اونم باور نمی کرد آخر مامانم رو خواستن و گفتن مریضی دخترتون چیه ؟!! مامانم هم شوکه شده بود !! می گفت هیچی ؟! حالا مشکل شده بود دو تا خونه ام به من گیر می دادن چه حالتی بهت دست می ده که بیهوش می شی !!! هیچی خلاصه وادار شدم دروغم رو لو بدم و بگم بابا من از این زنه که غش می کرد خوشم میومد از حالتش برای همین هر چند وقت در میون غش می کردم !! البته بماند که کلی دعوا شنیدم و ... ولی هنوزه هنوزه وقتی یاد این گریه های بچه ها و ... رو یادم میاد کلی می خندم خنده 

شما هم اگر خاطره کودکی  دارین از دروغهای شاخدارتون و یا همون تخیلات کودکی تعریف کنید چشمک