می گن یک روز  مردی در زمان حضرت سلیمان از کوچه ای می گذشته که ناگهان عزرائیل رو می بینه که چطور بهش خیره شده بوده و ... این مرد به شدت می ترسه و نزد حضرت سلیمان می ره و می گه منو از این شهر دور کن و به جای خیلی دور ببر و من می ترسم و ... حضرت سلیمان می گه اون مامور جانت را عصر امروز بگیرد !مرد کلی ترسیده بود و بعد از کلی خواهش از حضرت سلیمان خواست اون رو از این شهر و دیار دور کنه تا جانش سالم بماند !سلیمان قبول می کنه و  مرد رو  سوار بر قالی خودش می کنه و می بره به هند ! بعد از اینکه مرد به اونجا رسید نفس عمیقی کشید که بالاخره از نگاههای بعد عزرائیل در امان موندم و ...

عصر که می شه عزرائیل به سراغش میاد و جون مرد رو می گیره  ولی در هند !

این خبر به حضرت سلیمان می رسه و از حضرت عزرائیل سوال می کنه که چرا اون روز به این مرد با تعجب و بد نگاه کردی و ... گفت من وقتی اونو در این کوچه دیدم تعجب کردم و با دقت نگاه کردم ببینم این خودش است یا نه ؟! چون خداوند منو مامور کرده بود این مرد رو در هند جانش را بگیرم و با خود اندیشیدم چطور ممکنه تا عصر خودش را بتواند به هند برساند !!