یک درس غم انگیز !

دیروز داشتم کمی به دوستای وبلاگی سر می زدم که اتفاقی به بلاگ  ساچلی رسیدم

واقعا ناراحت شدم و از خدا براش بهترینها رو آرزو می کنم غم از دست دادن همسر و بزرگ کردن یک بچه 3 ساله خیلی سخته خدا بهشون قوت و صبر بده 

به راستی چرا خدا این دو نفر که همدیگر رو دوست داشتن از هم جدا کرد ؟

چرا این بچه باید تا آخر عمرش بی پدر بمونه ؟

چرا این آقا در این سن و ... باید دچار این بیماری بشه ؟

چرا باید این زن بقیه عمرش رو در حسرت و تنهایی بگذرونه ؟

چرا باید یک خانواده به این زودی از هم باز بشه ؟

چرا باید یک ستمگر که همه مردم شب و روز مرگش رو از خدا می خوان زنده بمونه ولی یک پدر و همسر و هموطن خوبمون به این زودی از این دنیا بره ؟

ولی گاهی اوقات خدا برای یاد دادن درسهای سخت کلاسهای سختی هم می گذاره ،اینطور که خوندم وبلاگشون رو این مصیبت باعث رشد و بزرگ شدن این زن شده و این خیلی خوبه که در بدترین شرایط بهترینها رو پیدا کنیم و با اونها آروم بشیم و زندگی کنیم و به آینده امیدوار

ولی با تمام غمناک بودن این موضوع یک درس خوب در این  پست بود اینکه قدر لحظه لحظه های زندگیمون و عشقمون رو بدونیم

قدر داشته هامون رو بدونیم و سر هر چیزی بهانه گیری نکنیم

قدر عزیزانمون رو بدونیم همسر، پدر ،مادر،خواهر و برادر و همه اونهایی که دوستشون داریم اگر اینطوری نگاه کنیم نه اینقدر با هم درگیر می شیم نه ناراحت و دلخور دیروز بعد از خوندن این وبلاگ به تمام عزیزانم یک اس ام اس زدم و به همشون گفتم دوستتون دارم شاید فردا خیر دیر باشه !

در یک جمله : قدر ثانیه های خودمون رو بدونیم

/ 0 نظر / 23 بازدید