من و دخملم

سلام این بار منو دخملم با هم اومدیم 

اول از همه از دوستانی که در این مدت حالمو پرسیدن تشکر می کنم و معذرت می خوام بابت اینکه نتونستم در این مدت جوابتون رو بدم 

اندر احوالات من در این مدت اینه که تا روز آخر رفتم سر کار و گرما خیلی اذیتم می کرد و پاهام ورم کرده بود و خلاصه سختیهای خودشو داشت تا روز شنبه 20 تیر ماه منو همسرم و مادرم ساعت 7 صبح رفتیم بیمارستان اون روز مثل روز عقدم بود پر از حسهای خوب و هیجان و ترس , در بین راه تمام زندگیم رو مرور کردم  و سعی می کردم خودم رو اماده مرحله بعدی زندگیم کنم 

اون روز ساعت 10 دخمل خوشگلم بارانم به دنیا اومد و قلب و منو پدرشو روشن کرد وقتی اومد و اولین بار صداشو شنیدم اشک تو چشمهام جمع شده بود و وقتی اوردنش کنارم و صورتش رو به صورتم چسبوندن اروم شد و دیگه گریه نکرد و پرستار گفت وای تا کنار مامانش رفت اروم شد اون موقع قلبم تکون خورد مامان یعنی من واقعا مادر شدم تو این نه ماه باورم نشد که دارم مادر می شم و برای همین این حرف قلقلم میداد هیچی نمی تونستم بگم فقط بغض کرده بودم و خدا رو شکر می کردم خدایا بازم شکرت جالب بود کل اتاق عمل هیجان داشتن و برای این کوچولو شادی می کردن من همیشه فکر می کردم این چیزها براشون دیگه عادی شده ولی انگار این جراحی با همه جراحیهای دیگه فرق داره 

بعلههه این هم ماجرای مادر شدن من بعدها اگر این وروجک بزاره میام و براتون از تجربه های مادرانم می نویسم چیزهایی که شاید دونستنش برای کسانی که مثل من اولین بارداریشونه خوبه 

راستی برای همتونم دعا کردم البته راستش به اسم خیلی یادم نمونده بود ولی از خدا خواستم تمام کسانی که به من سفارش کردن آرزوها و دعاهاشون رو مستجاب کن و برای دخترهای مجردم ویژه دعا کردم چشمک

/ 0 نظر / 167 بازدید