سفرنامه من و آقای همسری

من و همسری چند روز پیش تصمیم گرفتیم بریم مسافرت برای همین یکی از هتلهای سرعین رو رزو کردم و سفر ما از 4 شنبه بعد از ظهر شروع شد

راه رفتمون از چالوس بود و یک شب هم تنکابن موندیم و فردا صبح به راهمون ادامه دادیم و ظهر به بندر انزلی رسیدیم و جاتون خالی در یکی از رستورانهای خوب اونجا ناهار خوردیم و کنار ساحلش قدم زدیم و ... بعد راه افتادیم به سمت استارا و گردنه حیران و اردبیل و سرعین از تالش بارندگی شروع شده بود و هوا هم رو به تاریکی خلاصه با نگرانی که همسری داشت بابت اینکه این گردنه رو تا حالا نرفته و به قول خودش نمی دونه راهش چطوره به آخر رسید و ما خدا رو شکر به سرعین رسیدیم

تا حالا به عمرم اینطوری رعد و برق ندیده بودم به قول همسری مثل این این فیلمها بود برقها به صورت عمودی به سمت زمین می زد ولی خوب تجربه جالبی بود

فرداشم ناهار رستوران عدل خوردیم و عصرم رفتیم آب گرم و شبم آش دوغ و کباب و...

روز شنبه هم رفتیم خود اردبیل و دریاچه شورابیل بعد از ظهرم ناهار و رفتن به شیخ صفی و موزه باستان اردبیل که بسیار زیبا بود و من از معماری و باغش بسیار لذت بردم پیشنهاد می کنم در اولین فرصت مناسب به اونجا سفر کنید

شبم خسته اومدیم هتل به همسری گفتم بریم آب گرم ولی گفت نه حالشو ندارم گفتم بریم تهران پشیمون میشی !‌گفت بیا ببرمت ولی خودم حسشو ندارم منم دیدم همسری تنها می مونه دلم نیومد البته راست می گفت انگار حسشم نبود زیاد

فرا صبح زودم حرکت کردیم به سمت تهران اینبار گردنه حیران رو تو روز روشن اونم اول وقت می دیدیم و بسیار بسیار بسیار زیبا بود انگار رنگ درختها و سبزه هاش زیباتر و تازه تر هستن جاتون خالی از سر شیر و عسلی که از سرعین گرفته بودیم یک جای زیبا نشستیم و صبحونه رو خوردیم انگار تو بهشت صبحونه می خوردم و حس خیلی خوب و قوی داشتم بعدم راه افتادیم به سمت استارا یکم هم تو بازار ساحلی گشتم همه چیزاش قدیمی و خاص بود ولی از توی اونها یک ‍ژاکت خوشگل پیدا کردم برای مادر جان بعد هم به سمت رشت حرکت کردیم و از مناظر چشم نواز شمال لذت بریدم هوا هم نیمه ابری بود و بدون بارندگی ساعت حدود 3 رسیدیم رشت و ناهار خوردیم و به سمت تهران راه افتادیم .خیلی وقت بود رشت نرفته بودم به نظرم تغییر کرده بود و شبیه تهران شده بود امیدوارم از این بیشتر تغییر نکنه چون تمام زیبایهاش برای بافت شمالی و زیبای اون منطقه است ساعت 8 شبم رسیدیم خونمون

با اینکه راه طولانی بود و ما هم که هر جا خوشمون میومد نگه می داشتیم و کلی به به و چه چه می کردیم و خسته شده بودیم ولی انگار یک انرژی خوب و قوی رو ذخیره کرده بودیم و اصلا احساس خستگی نداشتیم

به نظرم خیلی خوبه که در حد خودمون  و شرایط مالی مون  بتونیم مسافرتهای کوچیک و بزرگ بریم و ازش لذت ببریم همین با هم بودن و همزمان از جاهای زیبا دیدن کردن به زندگی هر دو نفر شادی و آرامش میده

روز دوشنبه صبحش با حسی خوب و شاد و زود از خواب بیدار شدم بر عکس روزهای دیگه که کمی با سختی بلند می شدم

زندگی همین لحظه های خوب و کوتاه است که ما باید قدرشون رو بدونیم ازش لذت ببریم شاید به نظر ساده بیاد ولی تاثیر بسیار قوی در ما به جا می گذاره

زندگی ساختن همین لحظه های خوب و ساده است ،‌از زندگیتون لذت ببرید و برای زنده بودنتون و فرصت دوباره برای تجربه های شیرین زندگیتون از خدا شکر گزاری کنید

 

/ 0 نظر / 28 بازدید