زندگی یک زن خسته

دیروز در مجلس زنانه ای بودم که خانومی کارهای خدماتی و پذیرایی رو انجام می داد وقتی میخواستم بیام خونه صاحبخونه اون مجلس گفت ببخش ستاره جون این خانوم هم می تونی ببری محله شما می شینند و... مامانم گفت راست می گه ثواب داره بنده خدا از صبح خسته شده گفتم باشه فقط  مطمئنه ؟ گفتن آره بابا چند ساله هفته ای یکبار میاد برای کارای خونه و به من کمک می کنه

خانوم خوش صحبتی بود و تو راه کلا داشت برام حرف می زد و سرم هم گرم شد نفهمیدم چطور رسیدم خونه

دو سال از من کوچیکتر بود و یک دختر 5 ساله داشت می گفت مادر شوهرم محله شما سرایدار است و منم با اون زندگی می کنم

می گفت چاره ای ندارم باید تا زمانی که دست و پام می تونه کار کنم بخاطر دخترم چون همه زندگیم اونه پدرش که بیماری روانی داره و موقع ازدواجم به ما نگفتن حتی بخاطر اونم از سربازی معافش کردن ولی به ما نگفتن به خیال خودشون زن بگیره خوب می شه ولی نه تنها خوب نشد بلکه روز به روزم بدتر می شه !

می گفت چون خودم تو یک خانواده پر جمعیت بزرگ شدم از بچه خوشم نمیومد از شانسم تا عروسی کردم باردار شدم من موندم و یک مرد دیوانه و یک بچه باید کاری می کردم برای آینده خودم و بچه به همین خاطر تصمیم گرفتم سرایدار بشیم شوهرم کارشو درست انجام نمی ده برای همین من باید بیشتر کار کنم و می رم بیرونم کار می کنم تو نگاهش خستگی و نا امیدی موج می زد بیچاره خودشم داره مثل شوهرش افسردگی می گیره می گفت به من و بچه اهمیت نمی ده کی میری کجا می ری و چیکار می کنی براش مهم نیستیم 2 ساله فقط داریم مثل یک خواهر و برادر زیر یک سقف زندگی می کنیم انگار نه انگار من زنشم دوست داشتم طلاق می گرفتم ولی نمی تونم خانواده ام می گن بمون خوب می شه !!!!!!!! خودمم نمی خوام بیشتر از این خانواده ام غصه منو بخورن وپدر و مادرم پیرن می گن غصه اون 7 تا بچه یک طرف تو هم یک طرف !چهره اش مثل یک زن 40 و خورده ای بود از اول هفته تا آخر هفته هر روز تو یک خونه ای می ره و کار می کنه ولی گفتم روز تعطیلم فقط برای دخترمه

تو دلم اول از همه خدا رو بابت زندگیم شکر گفتم و بعد کمی دلداریش دادم و گفتم خوب کاری که شده به فکر آینده خودت و دخترت باش و هیچ وقت نا امید نشو خدا بزرگه ! آه بلندی کشید و گفت آره خدا بزرگه امیدم فقط به خودشه

اینها رو گفتم ولی می دونم که اینها به حرف آسونه و زندگی سختی داره ولی خوشم اومد که هر طور که شده سعی داره زندگیشو بگردونه و از خودش و دخترش نگهداری کنه تا به قول خودش دخترش کسی بشه برای خودش و  آرزوهای یک دختر نمونه تو دلش !

رسیدیم ازم تشکر کرد و با خستگی پیاده شد

اینها رو نوشتم تا از داشته های زندگیتون لذت ببرید و فقط به نداشته هاتون فکر نکنید دوم از اینکه چطور تلاش داره برای آینده خودش و دخترش کار کنه و یک جا نشست و بزنه تو سرش و تو مردابی که افتاده غرق بشه دستشم جلوی اینو اون دراز نمی کنه روی پاهای خسته خودشه دختری که تا ازدواجش فقط کارهای خونه مادرشو انجام می داده الان خونه به خونه کارهای دیگران رو انجام می ده

ایشالا آرزوی خوشبختی تو دل هیچ دختر و پسری نمونه آمین

 

/ 0 نظر / 13 بازدید