ماجرای من و سوسک

دیشب  بعد از یک استراحت اساسی و دیدن سریالها و یک دوش تصمیم گرفتم برم و یک غذا برای فردام درست کنم که یک عدد سوسک به اندازه یک انگشت اشاره  خرامان خرامان روی در قابلمه تو کابینت قدم می زد اول فک کردم سایه دستمه چون تو این مدت که این خونه رو گرفتیم که می شه گفت دقیقا یکسال می شه من حتی مورچه هم ندیدم چه برسه به سوسک اتفاقا  مامانم همیشه نگران من بود که اگر سوسک داشته باشم خونم من می خوام چیکار کنم ؟

خلاصه دیدم نه خود خودشه منو می گید نفسم بند اومد و اگر خودم رو جمع و جور نمی کردم حتما غش می کرد چون تنها بودم و همسری ماموریت بود حالا من باید چیکار کنم خدایا چرا اینقدر من از این حشرات بدم میاد و می ترسم که نمی تونم یک بلایی سر اون بیارم و برعکس این فسقلی منو بازیچه خودش می کنه

چند بار تصمیم گرفتم قابلمه رو بیارم بیرون و درشو برگردونم تا سوسکه بیوفته توش و منم ببرم بزارمش سر بالکن دیدم جسارتشو ندارم و ممکنه بپره رو دستم و بدتر بشم  خواستم یک کاری بکنم بیارم بیرون تا خودش بپره و من با صندلم بزنم روش دیدم نمی تونم تو دلم گفتم ای بی عرضه فقط قد بلند کردی و کلی ادعا داری از پس یک سوسک بر نمیایی پس تو به چه دردی می خوری یییییییییییییییییییییییییییییییی وقت تمامیعنی دلم می خواست با صندل می کوبیدم رو خودم تا بمیرم این همه ضعف رو نمی دیدم  خونه مامانم وقتی یک سوسک رو می دیدم سریع یک مامان می گفتم و مامانمم بنده خدا دیگه خودش می دونست وقتی اینطوری صداش می کنم یعنی چی و سریع با یک لنگه دمپایی بالای سر سوسکه بود و در عرض چند ثانیه سوسک کشته شده تحویلم بود حالا چی من بودم و یک خونه تنها و یک سوسک گنده که تو کابینت رژه می ره و ساعت 12 شب ؟!! خدایی آخر درموندگی بود حشره کشم نداشتیم خونه یعنی هیچ وقت فکر نمی کردم تو خونه نوساز به همچین چیزی نیاز پیدا کنیم اتفاقا پارسال برادرم سر به سرم می گذاشت و می گفت یک حشره کشم سر جهیزه ببر من خندیدم ولی خوب راست می گفت دیگه (قابل توجه نو عروسان که دارن جهیزیه تهیه می کنند ) بدون حشره کش جهیزیه ناقصه شده یخچال نبرید ولی یک حشره کش ببرید اینقدر واجبه ، هیچی دیدم نمی شه دست رو دست گذاشت تو تا راه به نظرم امد گفتم می رم ببینم همسایه بغلیمون صدایی از خونشون میاد و یا چراغشون روشنه یا نه اگر بود ازشون کمک می خوام حالا چی من اصلا به جز سلام و علیک با این همسایه ها اصلا رابطه ای نداریم یک راه دیگه ام اینکه سوسکه رو به امان خدا بسپارم و برم  خونه مامانم ولی خوب اون بنده های خدا نمی گن دختر نصف شبی چی شده اینطور راه گرفتی اومدی از ترس دور از جونشون نصف عمر می شن که ؟

دیدم گزینه اول بهتره فوقش می گن عجب زن ترسو  و بی ملاحظه ای است دیگه بهتر از اینه که منو این سوسکه تا صبح در کنار هم باشیم و منم مثل بید به خودم بلرزم معلومم نیست تا صبح زنده موندم یا سکته کردم و یا به قول برادرم شایدم تا صبح این سوسکه  منو خورده بود

ادامه دارد ...

/ 0 نظر / 16 بازدید