یک دوست قدیمی

دیشب وقتی رسیدم خونه مادرم گفت همین چند دقیقه پیش دوست قدیمیت مرجانه تماس گرفت ! با تعجب گفتم کی ؟ مرجانه ؟ چقدر عجیب ! خوب چی می گفت ؟مادرم گفت هیچی از تو پرسیده و چیکار می کنه و ازدواج کرده یا نه و ... اونم گفت من یک پسر کلاس پنجمی دارم و بعدم گفتش که اگر مزاحمتون نمی شم می تونم نیم ساعت دیگه که ستاره اومد باز تماس بگیرم که مامانم گفته حتما و... . همسری پرسید مرجانه کیه من می شناسمش ؟گفتم نه بابا خودمم الان چندین ساله ندیدمش .

صحبت بین ما در مورد مرجانه تموم شد ولی من فکرم آشفته شد یاد قدیم افتادم یاد انتخابش و ازدواجش یاد روزهایی که ما 5 تا دوست بهش می گفتیم مرجانه اشتباه کارت مراقب خودت و آینده ات باش ولی اون می گفت انتخاب درست همینه !!

تو همین فکرها  مرور دوستی گذشته مرجانه رو داشتم می کردم که تلفن زنگ زد و برداشتم دیدم بله دوستم مرجانه است خیلی گرم و صمیمی با هم احوال پرسی کردیم بعد از این صحبتها گفتم کجا رفتی دختر ازت دیگه خبری نشد ؟گفت شما چرا از من خبری نمی گیرین گفتم خوب خودت گفتی خانواده همسرم دوست ندارن من با تلفن صحبت کنم و ... بعد انگار چیزی که یادش اومده باشه گفت راست می گی

اینطور که می گفت شماره خونه مامان منو از جعبه خاطرات مجردیش پیدا کرده بود و کلی می گفت وقتی پیداش کردم گریه کردم ، زمان دبیرستانمون وقتی معلم داشت درس می داد من آخر کتاب بچه ها دستور آشپزی می دادم اونم با چی نقاشی برای همین تمام بچه ها کتابهایی که من براشون دستور آشپزی داده بودم رو نگه داشتن مرجانه هم کتاب شیمی سال سوم رو نگه داشته بود اونم نه برای مطالب درسیش بلکه فقط بخاطر دستور آبگوشتی که با نقاشی داده بودم یادش بخیر افسوس چقدر می خندیدیم

خودش می گفت بهترین دوران زندگیم دوران مجردیم و تو دبیرستان بوده بعد از اون رنگ خوشبختی و خوشی رو هیچ وقت ندیدم صداش غم بزرگی داشت با حرف زدن با اون دلم گرفت

متاسفانه بعد از 12 سال از همسرش جدا شده بود و بخاطر اینکه مهریه نداشته پسرش رو به مرجانه داده بود !‌ و بخاطر داد و بیدادهایی که سرکار مرجانه راه انداخته بوده از کارم بیکار شده بود نمی دونم چی بگم ولی فقط یک چیز رو خوب می دونم که تمام اینها رو خودش به سر خودش آورد ، باید همون روزهایی که شوهر سابقش میومد و در خونه پدر و مادرش دعوا راه می انداخت و اون روزی که پدرش رو کتک زد و راهی بیمارستانش کرد می فهمید مردی که دست روی پدرش بلند کنه حتما روی خودش هم بلند می کنه و هر روز کتک می خوره !‌

خودش اعتراف کرد چون خودم انتخاب کردم نمی تونستم برگردم و بگم اشتباه کردم ولی دو سال پیش دیدم همه چیزم رو از دست دادم خانواده ،‌دوستان قدیمیم ،فامیلهام ، عزت و احترامم ،‌غرورم ، پولهایی که با زحمت بدست میاوردم و برای چکهای اون از بین می رفت و ... همه چیزم رو برای یک انتخاب غلط ازدست دادم  برای همین بعد از 12 سال اسارت و بد بختی و شکنجه ازش جدا شدم . یانها رو می گفت ولی من این روزهای سخت رو 15 سال پیش می دیدم و بهش می گفتم ولی کو گوش شنوا می گفت نه شما متوجه نیستین این اینطوری نیست که می گید !‌این بابام اعصابشو بهم ریخته برای همین اینطوری می کنه ! من نمی تونم ازش دل بکنم شما عاشق نشدین نمی فهمید !‌و این مکالمه بعد از 1 ساعت تموم شد

یک ندایی درونم می گه بی دلیل این دوست 14 ساله سر راه زندگیت ظاهر نشده !

ولی چی می تونه باشه کمک به دوست دلشکسته و خسته و به قول خودش افسرده یا درس عبرت زندگی و یا نوشتنش در این وبلاگ و یا حتی همه اونها و یا چیزهایی که نمی دونم چیه ولی امیدوارم خیر باشن  

اگر منطق و احساس در کنار هم نباشن چقدر سخته

/ 0 نظر / 20 بازدید