سفر نامه الموت قزوین

نمی دونم الموت رفتین یا نه ولی جای بسیار خوبیه برای تفریحات تابستانی و از همه مهمتر چون به تهران نزدیکتره کمتر تو راه و ترافیک هستین البته جاده پر پیچ و خمی داره

ما 3 شب در دهی که دریاچه اوان دارد بودیم یک خونه ویلایی خوب گرفتیم که حیاطش پر بود از درختهای گیلاس و گردو و فندق و گلابی و ... و شبها هوای بسیار خنکی داشت بطوری که همه با پتو می خوبیدیم و پنجره ها بسته بود ، دریاچه اوان هم خوبه بعضی ها حتی توش شنا هم می کردن ولی من و همسری فقط رفتیم با قایقهاش یک دوری زدیم این دریاچه برای بچه ها خیلی خوبه چون موج دریا رو نداره و راحتتر می تونند کنار ساحلش آب بازی کنند .باید بگم غروبهای دریاچه خیلی زیباست

بین این ده تا ده زر آباد راه بسیار زیبایی داره جاده باریک و دو طرفش پر از درخت و باغ و بوته های تمشک همسری که عاشق تمشکه و بزور  از بوته ها جداش می کردم ،‌تمشک گیاه خود رو و وحشی است که هر کجا دلش بخواد خودش سبز می شه ، با اینکه امسال خشک سالی بود ولی این منطقه آبهای خیلی خوبی داره و شاید یکی از دلایل وجود این باغهای زیبا که اکثرا فندق و گردو گلاس هستن بخاطر این آبها و رودخونه و جویهای زیباشه  البته لوبیا سبزهای زیادی هم کاشته بودن که می گفتن امسال زیاد خوب در نیومده و بنده های خدا نگران فندقهاشون بودن چون شبها خرسها و گرازها به باغهای فندق حمله می کنند و عاشق فندق هستن و برای خوردن اونها درختها رو هم می شکنند و ... برای همین شبها از نزدیکی غروب آفتاب هر چند دقیقه صدای انفجاری میومد که گفتن اهالی ده دستگاه چینی خریدن تا هر چند دقیقه صدای انفجاری تولید کنه تا اونها بترسن و نزدیک باغها نشن ولی خودشون می گفتن حیوونها باهوش هستن و بعد از یک مدتی می فهمند که اینها الکیه و باز باید یک فکر دیکه ای بکنیم !آفرین به این چینیها و حیوونها که اینقدر با هوش هستن !!!

دریاچه اوان

خلاصه که این جاده جون می ده برای پیاده روی ، روز آخرم رفتیم قلعه حسن صباح جاده اونم زیبا بود و کنار رودخونه هاش برنج کاری داشتن و... یک منظره سبز و کوهستانی وقتی به قلعه رسیدیم تازه فهمیدیم بعلههههههههههههههههه باید یک چیزی حدود 500 تا پله بریم بالا ولی از اونجایی که حس کنجکاوی ما رو داشت می کشت راه افتادیم و رفتیم به سوی قلعه یک رودخونه زیبا اول راه قلعه بود که بسیار خنک و زلال بود بعد یک راه خاکی و بعد تا چشم نگاه می کرد پله بود ! یواش یواش رفتیم بالا البته تاکسهای خودشم داشت فقط وسیله نقلیه اش الاغ بود کرایه  راه 5دقیقه ای البته با الاغ  7500 تومان بود  !!!!!‌ یعنی تاکسی کولر دار در تهران این مسافت رو 7500 تومان نمی گیرن ! جالب اینکه حیونها خسته بودن و راننده هاشون با بی رحمی تمام اونها رو می زدن تا زودتر مسافرها رو بالا ببرند .

خلاصه سری اول پله ها رو بالا رفتیم ولی ماهیچه های پاهامون مور مور می شد  اون بالا استراحتگاهی گذاشتن و آب آشامیدنی کمی استراحت کردیم و دوباره به راهمون ادامه دادیم در بین راه همسری کمی برام از زندگی این آقای حسن صباح تعریف کردم و همینطور که میرفتم بالا از تعجب دهنم بازتر می ماند هم از تعریفهای زندگیش و هم اینکه اینها چجوری این راه به این سختی رو بالا رفتن و سالها در این شرایط زندگی کردن و ... و اینکه چجوری فدائیان حسن صباح خودشون رو از این پرتگاه پایین می انداختن !!!!؟؟؟؟؟؟؟ واقعا ایران از اون اول هم انسانهای هیجانی بودن و کارهای عجیبی انجام می دادن و اهل خرافات بودن ، شایدم به قول همسری شیشه می زدن که توهم می زدن

خلاصه باز هم با گذروندن پله های باقی مانده که بسیار هم بودن رسیدیم به قلعه فقط خوبه این پله ها این بود که مثل سری اول پله ها یک خط راست نبود و کمتر بهمون فشار میومد در بین راه هم افرادی  که از بالا به پایین می اومدن به ماها که بالا می رفتیم خسته نباشی می گفتن و ... حتی من از یکشون پرسیدم خیلی مونده تا قلعه گفت نه دیگه !!

قله ای که قلعه حسن صباح بر آن قرار دارد؛ قزوین؛ عکس از آنوبانینی

 

 قلعه حسن صباح یا قلعه الموت؛ قزوین؛ عکس از آنوبانینی

 

مناظر دیدنی اطراف قلعه الموت؛ قزوین؛ عکس از آنوبانینی

(این عکسها رو از اینترنت سرچ کردم)

وقتی رفتیم بالا دیدیم مردمی که بالا رفتن همه شاکی هستن و سرو صدا فهمیدیم بعلههههههههههههههههههه قلعه چند روزی است که بسته است و داخلش رو نمی شه دید چون بعضی جاهاش ریزش کرده و دارن درستش می کنند صدای همه هم در اومده که آخه ما این همه پله رو نیومدیم بالا که این حرف رو بشنویم ؟! حالا جالب من تو کف اینهایی بودم که تو راه خسته نباشی می گفتن خوب یک ندایی می دادیم می دونستیم که بالا خبری نیست ؟! ما ینقدر مردم شریفی هستیم !

ولی تنها چیزی که اون بالا خوب بود اینکه واقعا همه جای منطقه زیر پا بود و من هنوزم در فکر این بودم که چطور اینها همچین جایی رو برای پنهان شدن پیدا کردن و چطور زندگی کردن خلاصه دست از پا درازتر برگشتیم وقتی پایین کوه رسیدیم خسته و کوفته بودم و تا دو روز پاهام درد می کرد ولی کوهنوردی خوبی بود و بهمون خوش گذشت هر چند دوست داشتم بیشتر با زندگیشون آشنا می شدم ولی خوب باعث شد انگیزه داشته باشیم یک روز دیگه به این منطقه سر بزنیم

نزدیکی اونجا باغی بود و ناهارمون رو خوردیم  و راه افتادیم به سمت تهران و این بود سفر نامه الموت چشمک

 

/ 0 نظر / 19 بازدید