من و دخترعمو جان!

یک دختر عمو دارم 4 سال از من کوچیکتره زمان مجردی خیلی به هم نزدیک بودیم و یک وقتهایی هم یکی دو روزی می رفتیم خونه همدیگه و تا صبح می شستیم می گفتیمو می خندیدیم و... خلاصه از اون دوران خاطرات خوشی برامون مونده که هر وقت یادشون می کنیم کلی می خندیم .البته اون هنوز مجرد هستش و از ازدواج می ترسه

حدود یکماه پیش یاد این دوران رو کردیم و دوست داشتیم یکبار دیگه اون روزها تکرار بشه به این خاطر بهش گفتم خب یک هفته که همسری ماموریت هستش بیا 5 شنبه خونمون و شبم بمون این شد که من 5 شنبه مهمون داشتم و دختر عمو جان اومد خونمون اتفاقا خونمو ندیده بود و کلی براش ذوق کرد و هر یک ساعتم می گفت آخییییییییییییییی من باورم نمی شه اومدم خونت چقدر حس خوبی داره خونتون

خلاصه عکسها و فیلمهای عروسی رو دید و کلی از دوران قدیم و ندیم و حال و آینده صحبت کردیم و این شد که تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم و فردا صبحم به علت شاغل بودن و عادت به زود بیدار شدن فقط تا 5/8 صبح تونستیم بخوابیم این اولین مهمون خوابیدنی خونه من بود بعد هم صبحانه کامل و دیدن فیلم یکشنبه غم انگیز که به نظرم خیلی زیباست و ناهار و حرف و حرف و حرف و من تلاش برای کمک کنار گذاشتن ترسش از ازدواج و ... تا اومدن عمو و زن عمو برای بردن دخترشون

به قول خودش دقیق 24 ساعت خونه من بود و تو این ساعتها لحظه های خوب و خوشی رو تجربه کردیم بهش گفتم مطمئنم چند سال دیگه هم یاد امروز می افتیم و کلی یادش می کنیم

واقعا زندگی ساختن همین لحظه های خوب و به یاد موندنی و سادست و تنها چیزی که برامون باقی می مونه همینهاست

 

 

/ 0 نظر / 30 بازدید